نذر آهوها فاطمه‌سادات مدنی. نقد لیلا جُلینی

فاطمه السادات مدنی
مگر داستان کارش مقدس‌سازی است؟  

اصل اثر

نذر آهوها

فاطمه‌سادات مدنی

 

شال سبزش را دور گردنش پیچید. محال است شال را از خودش جدا کند. فقط تابستان‌ها مجبور می‌شود از شال دل بکند. شال، یادگار حلیمه است. حتی در گرمای آن سالی که حج رفته بود، آن را ازخودش جدا نکرد. گویی آن را به قُبّۀ خضرا کشیده. عطرش تمام نشدنی است. حلیمه بارها آن را شسته بود.

در سرمای سهرین، شال یار غارش بود. با خودش فکر کرد چقدر زود دیر می‌شود. جوانی شان را با حلیمه در سهرین گذرانده بودند. ریواس و کنگر و کاکوتی و آویشن، پای ثابت سهرین گردی‌شان بود. حلیمه خشکشان می‌کرد و به بهانه‌های مختلف به خوردش می‌داد. همه حلیمه را می‌شناختند. اگر حلیمه از آن دور و بر می‌گذشت، کسی جرئت نداشت نگاه چپ به مرغ و خروس و حیوانات بکند. روی خروس تعصب داشت وهمیشه می‌گفت: «به خروس حرف بد نزنید، خروس برای نماز بیدارتون می‌کنه.»

سید به هزار توی خاطراتش رفته بود که با صدای مسعود، به خودش آمد. با دست اشاره کرد و فریاد زد «سید! امروز هوا برفیه، سمت آهوها نرو»

سید دستی تکان داد و شال سبزش را محکم بست. مصمّم بود که حتماً باید برود تا نذر هر ساله‌اش را ادا کند. مسعود گوشی‌اش را نگاه کرد. خبر نذر علوفه، دست به دست شده بود. با تعجب به سید نشان داد.

سید متعجب گفت: «کی عکس گرفته؟ کی یادش مونده من هر سال همین موقع نذر دارم؟»

سید اهل این دنیا نبود. همۀ وقتش در فضای حقیقی بود. زیاد پی خبر را نگرفت. مسعود اما به ذوق آمده بود. شمارۀ احمد را گرفت. بی‌فایده بود. شاید کار احمد بود. مسعود ول کن سید نبود. خودش را به سید رساند و گفت: «برف سنگینی قراره بباره. احمد علوفه رو بار زده اما ماشینش آب روغن قاطی کرده، صبر کن سید. پیاده نرو»

سید به فکر فرو رفت. سی سال پیش حلیمه را در همین دشت سهرین میان گشت زدن‌هایش دیده بود. راه را گم کرده بود. رفته بود تا برای آهو‌ها علوفه ببرد. آنجا بود که سید نذرکرده بود اگر حلیمه را به او بدهند، یک وانت علوفه بار بزند و در اولین برفی که می‌بارد ببرد دشت، برای آهوها. نذر پنهانی‌اش آشکار شده بود و رفته بود توی هزاران خبر عجیب و غریب. میان این هیاهو، حلیمه تنهایش گذاشته بود. ولی نذرش بود. یادش در زندگی‌اش جاری بود.

سید می‌دانست با چند بسته علوفه مشکلی حل نمی‌شود. اما مهم دلش بود که آرام می‌شد. قدم به قدم، حلیمه همراه او بود. مسعود باز وسط خاطراتش پرید و گفت: «سید خسته میشی و ممکنه تو این برف اسیر بشی»

سید به علوفه‌ها نگاه کرد. نمی‌خواست حرف مسعود را زمین بگذارد. غمگین نشست و به آسمان برفی نگاه کرد و به مسعود گفت: «به احمد زنگ بزن، چرا نیومده؟»

مسعود چند بار تماس گرفت. اما احمد جواب نمی‌داد. سید دل آشوب شد و گفت: «دوباره زنگ بزن اگر نمیاد من باید برم».

مسعود چند بار دیگر تماس گرفت. به چشمان مضطرب سید نگاه کرد. طاقتش تنگ شده بود. برف شروع شده بود. سید چابک بلند شد و علوفه‌ها را به هم بست و با طناب، سمت خود کشید. بعد از این همه سال محیط بانی، می‌دانست که آهوها در برف به کدام سو می‌روند.

سید راه افتاد و خیلی زود پاهایش یخ کرد. حرکت برایش سخت شده بود. سعی کرد بی‌خیال شود. مسعود همچنان داد می‌زد: «نرو سید. نرو سید.» اما سید در دلش نجوا می‌کرد اگر آخرین نذر عمرم هم باشد باید بروم. ساعت را نگاه کرد. باید قدم‌هایش را تندتر برمی‌داشت. باد، با خودش سرما و برف را می‌ریخت روی صورت سید و این اوضاع را بدتر می‌کرد. با خودش گفت: «حتی اگر علوفه‌ها را نتوانم ببرم، باید شیشۀ شیر بچه آهو را برسانم.»

سید، طناب را دور دستش پیچید و مسیر را نگاه کرد. خبری از احمد نبود. به گوشی‌اش نگاه کرد. احمد چند باری زنگ زده بود. تماس گرفت، ولی آنتن نداشت. رادیوی گوشی‌اش را فعال کرد. اما جز خس خس چیزی نشنید. بی‌خیال شد و رادیو را به حال خودش رها کرد. یکی از علوفه‌ها باز شده بود. دستکشی را که حلیمه برایش بافته بود از جیب لباسش در آورد و پوشید. نم اشک از گوشۀ چشمانش سرازیرشد. سمت علوفه رفت و دوباره آن‌ها را بست. نگاهی به اطراف کرد. برف در حال باریدن بود. دشت ساکت بود و پرنده‌ها در تکاپو بودند.

سید هنوز امید داشت شاید احمد برسد. اما خبری نبود. شال سبزش را تا زیر چشمانش بالا آورد؛ کلاهش را کیپ سرش کرد و دوباره به دستکش نگاه کرد و یاد حلیمه افتاد که گوئی حالا آن دور دورها ایستاده و به او لبخند می‌زند. با دستکش، قطره اشکش را پاک کرد. دوست داشت همان جا بنشیند و به خاطراتش سفر کند. اما خاطرات، دلش را هوایی می‌کرد و پاهایش سست می‌شد. باید سریع می‌رفت. گرمای خاطرات حلیمه به وجودش گرما می‌داد. می‌دانست که پشت این کارش هزاران حرف است، اما او فقط به نذرش فکر می‌کرد. درگذار از خاطرات به واقعیت، صدای رادیو، او را به خودش آورد. مجری با صدایی روح نواز گفت: «چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.»

سید دلش گرم شد. لبخند زد و با خودش زمزمه کرد: نام احمد نام جمله انبیاست، چون که صد آمد نود هم پیش ماست
قدری جان گرفت. با اینکه می‌دانست تا یخ زدگی انگشتانش چیزی نمانده. فلاسک کوچک چایش را در آورد. کمی سر کشید و چند قطره‌ای هم روی انگشتانش ریخت تا جان بگیرد. یاد شعر افتاد. با این شعر هزاران خاطره از ذهنش عبور کرد. آستین لباسش را کنار زد تا ساعتش را نگاه کند. دانۀ بزرگ برف روی شیشه ساعتش نشست. با دستکش دانه برف را کنار زد و تاریخ را نگاه کرد. فردا هفدۀ ربیع بود. تاریخ روز عقدش با حلیمه. طناب را دور دستش پیچید و باز دلگرم‌تر به راهش ادامه داد. خاطرات، مجالش را بریده بود، اما به خودش نهیب ‌زد. که سید! تسلیم نشو!

علوفه‌ها را کشان کشان سمت دشت می‌برد. با خودش گفت:«کاش حلیمه بود.» هر وقت که او را می‌دید لبخندی می‌زد و می‌گفت: «نان دلت را می‌خوری سید. آهوها دعاگوت هستند.» هروقت هم که از شکار آهو‌ها برایش می‌گفت چشمانش پراز اشک می‌شد و می‌گفت: «یک تسبیح ‌گو از دشت سهرین کم شد.»

سید آهی کشید. گرمای نفس‌هایش در فضا محو شد. به گوشی‌اش نگاه کرد. سرما داشت براو غلبه می‌کرد. ایستاد و بارنی‌اش را از داخل کیفی که یک طرفه ازدوشش آویزان کرده بود برداشت و روی لباسش پوشید. به گوشی نگاه کرد. نه از صدای رادیو خبری بود و نه از احمد و مسعود. به آن خبر فکر کرد که احمد گفته بود. کیلومتر‌ها راه مانده بود. برف دشت را سفیدپوش کرده بود. رویای گرمای آتش و چای که حلیمه برایش آماده می‌کرد پشت حجمی از برف و کولاک محو شده بود. سید قدم‌هایش را محکم تر برداشت. رادیو دوباره دهان باز کرد و میان خس خس‌ها وقتی کلمه «ضمانت» به گوشش رسید، یکه خورد و نفس عمیقی کشید. یادش آمد که قرار بود حاج مرتضی ضمانتش را بکند. بعد از اینکه همه چیزش را فروخته بود و خرج حلیمه کرده بود کلی وام گرفته بود اما نتوانسته بود از پس پرداختش بربیاید. خانه‌اش رهن بانک شده بود. قرار بود حاج مرتضی، بقال معتمد محل، با رئیس بانک صحبت کند و مهلت بگیرد تا سید بتواند مبلغ اقساط را جور کند. اما حاج مرتضی در بستر بیماری بود و هر روز قرار را عقب می‌انداخت.

به راهش ادامه داد. به جاندار بودن کلمات فکر کرد که چطور کلمه «ضمانت»، او را به وادی دیگر برد. دستش را داخل جیبش کرد تا رادیو را خاموش کند. خس خس‌های رادیو، بدجوری روی مخش بود. هر چه گشت پیدایش نکرد. صدایش می‌آمد. اما خودش نبود. رفته بود انتهای جیبش. بی‌خیال شد و به راهش ادامه داد. افکار مشوش امانش را بریده بود.

رادیو دوباره دهان باز کرد. مجری باز کلمه ضمانت را تکرار کرد. سید اعصابش به هم می‌ریخت. صلواتی فرستاد و به شیشه‌های شیر که ته کیفش بود نگاه کرد. صدای رادیو دوباره بلند شد. سید ایستاد. گوشش را تیز کرد و سرش را بر گرداند. روی علوفه‌ها هم برف نشسته بود. با پا آن‌ها را تکاند و سعی کرد قدم بردارد چند تکه نبات از جیبش برداشت و داخل دهانش گذاشت. مجری با هیجانی خاص داشت قصه می‌گفت:

ـ آهویی در دشتی به چوبی بسته شده بود. رسول خدا با گروهی از آن مسیر می‌گذشتند. رسول خدا به سمت آهو می‌رود. آهو زبان می‌گشاید و با ایشان صحبت می‌کند...

سید به یاد آهو‌های دشت سهرین افتاد. پاهایش قوت گرفت. هوا مه آلود شده بود. با خودش فکر کرد اگر علوفه را نرساند، آهوها به سمت خانه‌ها می‌آیند. گرچه خودش می‌دانست این مقدار علوفه کفاف گرسنگی آهوها را نمی‌کند، اما دلش را آرام می‌کرد. یاد حلیمه افتاد که همیشه برای روحیه دادن به او می‌گفت «کوشش بیهوده به از خفتگی» کنجکاوشد و گوشش را به رادیو سپرد: «آهو نگران نوزادش بود و می‌خواست به نوزادش شیر دهد...»

سید خسته شده بود و نمی‌دانست باید چکار کند. سرما بدنش را سست کرده بود. آهوها را دید که از دور به دنبال علوفه می‌گشتند. لبخند زد. شیشه شیر را دست گرفت. آهوی مادر با نوزادهایش روی تپه روبه‌رویش نشسته بود. پاهای سید دیگر رمق نداشت. دستانش از سرما مثل چوب، خشک شده بودند. احساس می‌کرد حتی خون رگ‌هایش هم یخ زده. سرش گیج می‌رفت. روی پا ماندن برایش سخت شده بود. علوفه‌ها را دست گرفت و همراه شیشۀ شیر به دنبال بچه آهو‌ها رفت. پاهایش را می‌کشید. احساس کرد کوله باری سنگین روی دوشش هست که راه رفتن را برایش سخت کرده است. شال را برداشت و برف‌هایش را تکاند. همین که می‌خواست دور سرش بپیچد، سرش گیج رفت و روی زمین افتاد. یاد حلیمه رهایش نمی‌کرد. همیشه مشت مشت نبات برایش کنار می‌گذاشت و می‌گفت: «هر از چند گاهی بذار زیز زبانت» اما کار از نبات گذشته بود. سست و بی‌حال بود و خوابش می‌آمد. باید سعی می‌کرد نخوابد، چون اگر خوابش می‌برد، کارش تمام بود. شالش روی زمین افتاده بود. دست دراز کرد برش دارد ولی نتوانست. دستش را برد سمت شیشۀ شیر. شیشه‌ را در دست گرفت و سعی کرد بلند شود اما نتوانست ... صدای رادیو را شنید که می‌گفت: «پیامبر، ضامن آهو شده بود...»

سید به خودش آمد. چشمانش را باز کرد و سایه‌ای را روی سرش احساس کرد. دشت دور سرش می‌چرخید. و شیشۀ شیر را در دستانش مشت کرده و به زحمت، نیم‌خیز شد و آهوها را دید که دورش حلقه زده‌اند! رفیقشان را می‌شناختند! آهوی مادر و بره‌ها هم بالای سرش بودند. تکه‌ای نبات به دهانش گذاشت و بلند شد. بره‌ها را در آغوش گرفت. سعی کرد روی برف بنشیند. سید شیشه‌ها را در دهان نوزادان گذاشت وبه زور تعادلش را حفظ کرد. گویا همۀ دشت، کلمۀ ضمانت را زمزمه می‌کرد. همۀ ضمانت‌ها از ذهنش گذشت. ضمانت‌هایی از عمق تاریخ تا الان. ضمانت آهویی که به حرم امام رضا پناهنده شده بود و به یاد حاجی مرتضی افتاد که قرار بود از او ضمانت کند. بی‌رمق شده بود. چشمانش سیاهی رفت. یا ضامن آهویی گفت تا قدرت بگیرد، که ناگهان شیشه از دستش افتاد و بی‌حال نقش زمین شد.

مسعود، اخبار صفحات مجازی را نگاه می‌کرد. عکسش غوغا کرده بود. عکسی که از پشت ازسید گرفته بود درحالی که داشت علوفه‌ها را می‌کشید، زیرش نوشته بود: «سید رفت پی نذر هر ساله‌اش.» واکنش‌ها زیاد بود. احمد گازش را گرفت و به سرعت به سمت دشت سهرین حرکت کرد. مسعود مضطرب نشسته بود و یک چشمش به گوشی بود و یک چشمش به جاده.

رو به احمد کرد و گفت: «خبرها رو دیدی؟» احمد نگران سید بود. با سر جوابش را داد. حوصله حرف زدن نداشت. حاج مرتضی با گوشی مسعود تماس گرفت و سراغ سید را گرفت. احمد شیشه پاک کن را روشن کرد و گاز داد. ماشین خاموش شد. سرش را به شیشه چسباند و گروه آهوان را دید که در گوشه گوشۀ دشت مشغول خوردن علوفه بودند! سرش را برگرداند. هر کس با هر وسیله‌ای که شده بود علوفه آورده بود. یکی بسته بود به سقف ماشین. یکی گذاشته بود روی صندلی. عکس مسعود، کارش را کرده بود. همه، چراغ روشن وارد دشت شدند. مسعود درِ ماشین را باز کرد. آهوی مادر با چشم خمارش، کنار ماشین با شال سبزی در دهان ایستاده بود.

 

 

نقد لیلا جُلینی

نویسندگان و منتقدان خوب می‌دانند که داستان نوشتن برای جایزه‌ها و جشنواره‌هایی که موضوع خاص دارند بسیار سخت است. زیرا شمای نویسنده باید به محتوا و مضمونی خاص بپردازید و این یعنی محدودیت در انتخاب ساختار، شیوه‌ی روایت و حتی شخصیت‌پردازی. نوشتن برای جشنواره‌ی اینچنینی حرکت بر تیغ شمشیری دولبه است؛ از هرسو که بیفتید بی‌شک بازنده‌اید. باید که گام‌به‌گام مراقب حرکات خود باشید تا در پرداخت محتوایی که مدنظر برگزارکنندگان است، اثرتان نه به بیراهه برود نه به شعارزدگی مبتلا و متهم شود.

«نذر آهوها» داستانی است که در اتفاقاً بر لبه‌ی تیز همین شمشیر حرکت کرده است. جسارت نویسنده در انتخاب ایده ستودنی است. زیرا وقتی موضوع جشنواره شخصیت محمد(ص) است بی‌شک بسیاری نویسندگان به سراغ زمانه‌ی پیامبر اسلام می‌روند و شخصیت‌هایشان مستقیم و غیرمستقیم خط و ربطی به شخصیت‌های صدر اسلام خواهد داشت. در این داستان اما نویسنده شخصیت‌هایش همین حوالی ما زندگی ‌می‌کنند، گوشی اندروید و صفحات مجازی دارند که آنلاین اخبار و عکس و ویدئو منتشر می‌کنند، هشتگ می‌زنند و کمپین برگزار می‌کنند. این نگاه نویسنده ستودنی است به‌خصوص وقتی این نگاه امروزین را آگاهانه با نمادهای مذهبی درمی‌آمیزد؛ نمادهایی چون شال سبز و آهو که می‌توانند به مخاطب پیش‌فرض بدهند.

 همین پیش‌فرض دادن اما همان نقطه‌ی خطر برای داستان است، نقطه‌ای که می‌توانست فرصت باشد اما به تهدید تبدیل می‌شود. وقتی پیش‌فرض‌ها به‌جای اینکه با ذهن مخاطب بازی کنند، او را بفریبند، ذهنیت او را به‌هم بریزند و لذت کشف به او بدهند، دقیقاً عین الگوهای از پیش‌تعریف‌شدهْ کلیشه‌ای عمل می‌کنند. آهو همان آهویی است که قرارست شخصیتی مقدس ضمانتش را بکند، شال سبز دقیقاً نمادی از شخصیتِ سفیدِ سفید است، هم نامِ داستان و هم پاراگراف اول لو می‌دهد که با داستانی مذهبی با پلاتی احتمالاً تکراری مواجه خواهیم شد، چرا؟ چرا نویسنده از این نمادهای نخ‌نما برای فریفتن مخاطب استفاده نمی‌کند؟ چرا لذت کشف را از مخاطب می‌گیرد؟  مگر نه اینکه داستان یعنی فریفتن پی‌در‌پی مخاطب؟ مگر نه اینکه نویسنده باید دروغ بگوید و دروغش آنقدر جذاب باشد که مخاطب از او رودست بخورد؟

در این داستان قهرمان(سید) سفیدِ سفید است. اگر نویسنده او را خاکستری خلق می‌کرد یا شخصیتی سفید با شک و تردیدها و پرسش‌هایی از این دست که آیا بهتر نیست همین یک‌بار را برای حفظ جانش از نذرش دست بکشد، آن‌وقت داستان تمام‌قد رخ می‌داد. سید با اراده و اعتقادی قوی به راه می‌زند و در هیچ مرحله از این سفر بیرونی و درونی به کشمکشی چالش‌برانگیز دچار نمی‌شود. مگر داستان همان کشمکش نیست؟ 

نویسنده‌ای که توانسته جمله‌ی پایانی داستانش را درخشان بنویسد :« آهوی مادر با چشم خمارش کنار ماشین با شال سبزی در دهان ایستاده بود.»

 نویسنده‌ای که وقتی وارد جزئیات فضاسازی می‌شود می‌تواند توصیفات تصویری به‌یادماندنی خلق کند حتماً که می‌توانسته از پسِ پرداخت پلات و شخصیت‌ها(چه اصلی و چه فرعی) بربیاید. اما به نظر می‌رسد همان موضوع جشنواره‌ی خاتم باعث شده که خلاقیت و نوآوری‌ای که در انتخاب ایده داشته به سایه‌ برود. در حالی‌که هنرمندان  باید بتوانند از پسِ چارچوب‌ها بربیایند و با نگاه تازه هر محتوای تکراری را طرحی نو دراندازند.

در این داستان  گویی شخصیت‌ها با قراردادی از پیش تعیین‌شده مواجه شوند که« همگی باید در خدمت در مقدس‌نمایی پیامبر باشید و لاغیر» فراموش نکنیم که اگر شخصیت و پدیده‌ای مقدس است، مقدس‌بودن در ذات اوست. ما به عنوانِ هنرمند و نویسنده اگر بخواهیم او را مقدس جلوه دهیم یعنی در اصل او را از مقدس‌بودن تهی ساخته‌ایم و حالا وظیفه‌مان اینست او را مقدس معرفی کنیم، قرارست تمام همّ و غمّ خود را بگذاریم تا بگوییم« آی مخاطب! فلان شخصیت و فلان پدیده مقدس است.» این همان اتفاقی است که سبب می‌شود اثر ما شعاری شود. اصلاً مگر داستان کارش مقدس‌سازی است؟  

«نذر آهوها» اگر نام خلاقانه‌تر و داستانی‌تری داشت، قطعاً در اولین مواجهه مخاطب را جذب می‌کرد، اگر قهرمانش کشمکش را به‌درستی تجربه می‌کرد حتماً قلابش مخاطب را گیر می‌انداخت، اگر ضد قهرمانی داشت و یا موانع (طبیعت و موانع فیزیکی) قوی‌تر عمل می‌کردند قطعاً پتانسیل این را داشت که داستان کم‌نقص‌تری بشود.

این یادداشت قرارست مسیر را برای نوشتن از موضوعاتی که کمتر کسی جسارت دارد به سراغشان برود روشن‌کند. قرارست به نویسندگان کمک کند از منظری دیگر به داستان‌شان نگاه کنند. شمای نویسنده هرآنچه را مفید دانستید با خود همراه ببرید و هر آنچه را گزافه‌گویی نویسنده‌ی این یادداشت دانستید همین‌جا فراموش کنید.

با احترام به نویسنده‌ی محترم این داستان.

نقد و نظر اعضای باشگاه

سید مهدی
25 آذر 1404

سلام و درود
داستان را خواندم. مثل همه داستانها نقاط قوت و ضعف داشت. قوت بخاطر بذر ایده ای که در کار کاشت. اما متاسفانه دانه آنقدرها قوت نداشت تا جوانه بزند و سبز شود و ادامه داستان به عهده اجزای دیگر داستان قرار بگیرد. ایده خام ماند.
نقطه قوت کار که خیلی خوشم آمد این بود که نویسنده به خوبی شخصیت را در موقعیت خطرناک قرار داده بود. و این خیلی خوب بود.
اما ضعف داستان را می توان در پرداخت در عمل شخصیت در موقعیتی که نویسنده خلق کرده بود و...
داستان را نوزاد ناقص الخلقه ای باید که بعضی اجزایش بدنش مثل یک دست یا یک پا و... خوب رشد نکرده بود. تشکر از نویسنده محترم.


72
| | |
| 0 رای

آلبوم تصاویر

نذر آهوها فاطمه‌سادات مدنی. نقد لیلا جُلینی

نذر آهوها فاطمه‌سادات مدنی. نقد لیلا جُلینی
منتقد: لیلا جُلینی