با سلام احترامیک داستان دینی عالی خواندم و بسیار لذت بردم. همه چیز درست و بهقاعده و با مهارت در ساختار داستان چیده شده بود.داستان با جملاتی جذاب شروع میشود. مخاطب عزیز یهودی را زخمی و در حال مرگ وسط کوچه میبیند و چند مسلمان که دورش حلقه زدهاند تا از مرگش اطمینان حاصل کنند و جسدش را به دم خر ببندند.شخصیت داستان نوران است. فردی با رفتار پیامبرگونه، چوپانی یتیم که از مردم کناره گرفته و گویا به او الهام میشود که زمان انتخاب و حضورش فرا رسیده. درست مثل پیامبر که با صلاح اندیشه به جنگ کفر و خرافه رفت، مجبور میشود یکه و تنها در مقابل همشهریهایش بایستد. بنظرم داستان سوای نشانههای دینی، داستان انسانهای خوب و بد بود. برای «مشتی قربان» فرق نمیکند با چه کسی طرف باشد. کرایهی بار را از یهودی دو برابر طلب میکند و قیمت خر را به مسلمان چهار برابر میگوید. پس مشتی قربان اگر به جبر جغرافیا یهودی میبود حتما یک یهودی متعصب و بد میشد. شخصیتهای داستان به خوبی پرداخت شده بودند. نسبت روایت به دیالوگها متعادل بود. از کلمات محلی استفاده شده بود و بااینکه من معانی کلمات را نمیدانستم در فهم مفهوم جمله دچار مشکل نشدم. اتفاقا همین واژهها به جذابیت کار افزوده بود.تنها مشکلم راوی بود. روح عزیز جسمش را «عزیز» خطاب میکرد و خودش را «من». البته این نکته که روح موجودیت شخص رو به خود نسبت میدهد کاملا درست. ولی مگر من همان عزیز نیست؟شاید اگر راوی به جسم«مرد» یا « زخمی» میگفت برای بنده ملموستر بود.