بسم الله الرحمن الرحیمضمن خداقوت به نویسنده گرامی، برای داستان" سراب"در داستان به جز نوزاد شاهد چهار شخصیت زن هستیم. مادری که برای آرامش دخترش ذکر میگوید و دعا میکند. دومی مادری که بچههای قبلیش سقط شدند و حالا نوزاد متولدشده برایش نمانده، و دارد رنج میکشد. سومی مادری که شیر ندارد نوزاد خود را سیر کند. چهارمی پرستاری که بیتفاوت از کنار گریه نوزاد گرسنه میگذرد.تصاویر و صحنههای مادری که سینه پر از شیر داره و از فقدان نوزاد رنج میکشه کاملا طبیعی و درست از کار در آمده، سراب علیرغم داشتن زبان و نثر روان، جملههای درخشان دارد، اما نویسنده در ایجاد مساله برای شخصیت و حل آن توانا عمل نکرده، یا حداقل به نظر من اینطور آمد، چرا که مخاطب متوجه نمیشود آخرش چی شد؟ نویسنده نوشت و نوشت و نوشت تا مادر بچه را شیر بدهد تا خودش از رنج رها کند؟ البته در جلسه حضوری هم عرض کردم که شیر دادن به نوزاد دیگری از نظر شرعی و فقهی اجازه همسر الزامی است که استاد ارسنجانی نکات خوبی را اشاره کردند که نویسنده میتوانست همین مورد را مساله داستان قرار دهد.نکته ارزندهای که داستان را قوی کرده بیرون رفتن مادر از اتاق بود که موجب شد دختر تصمیم بگیرد چه کار باید بکند؟ شیر بدهد یا نه؟ که این از لحاظ متافیزیک هم یک قانون کلی جهان است. رها کردن همیشه بد نیست گاهی موجب پیشترفت اطرافیان میشود. مورد دیگر: صدا و بو توی داستان کم دیده شده چرا که بیمارستان منبع صدا و بو است. مثل صدای ناله، پیجر بیمارستان، بخصوص در شب که این صداها به وضوح شنیده میشوند. بوی الکل و مواد ضدعفونی کننده و.... در این داستان به جز نام محمد و ذکر صلوات سیره پیامبر ندیدم یا حداقل به نظر من اینطور آمد.و سوالهای متعددی که پاسخ آنها در داستان ندیدم مثل: چرا آن زن شیر ندارد؟ همسران این زنانی که زایمان کرده اند کجا هستند؟ چرا بقیه بیمارها از گریه نوزاد شکایت نمیکنند؟ چون در شب صدا میپیچد. آیا زنی که نوزادش گریه میکرد فقیر بود که شیرخشک نخرید؟در نهایت این مواردی که عرض کردم از زیبایی داستان کم نمیکند، همانطور که عرض کردم نکات مثبت زیادی در داستان سراب دیدم. برای نویسنده آرزوی موفقیت دارم. با تشکر