درود و عرض ادب

تا به امروز داستانی با این کشش و جذابیت در حوزه همزیستی ادیان نخوانده بودم. جای خالی این نوع داستان‌های درخشان در ادبیات ما کاملاً مشهود است.

مؤلفه‌های بومی در این داستان کاملا در خدمت معنا به کار رفته‌اند. لهجه، فضاسازی، درخت انجیر با تیرشه‌های رنگی که خاص آن فرهنگ است.

شخصیت‌ها هنرمندانه، موجز و به اندازه ضرورت داستان ساخته شده‌اند .

نماد زمستان، یخ‌زدگی و بخار دهان آدم‌ها موتیف‌وار در سراسر متن تکرار می‌شود و سردی اخلاقی آن جماعت را بی‌آنکه نویسنده یک‌بار مستقیم بگوید، مخاطب در پوست خود حس می‌کند.

اما تکه طلایی داستان برای من آن لحظه‌ای بود که نوران با خودش واگویه می‌کند: «انگار یکی هُلم می‌داد»
و بعد آن اعتراف کنار آتش که از تنهایی می‌ترسد، از صدای آتش می‌ترسد، حتی از نمازی که خوانده. این صداقت به جانم نشست .

زاویه دید شگرف، تعلیق داستان را دوچندان کرده بود.

بنیامین، پسرعموی عزیز ناگهان در صفحات پایانی ظاهر می‌شود، بدون هیچ زمینه‌سازی . همین یک نقطه، تنها جایی است که آرزو می‌کردم ای کاش چند المان کوچک در طول داستان داده می‌شد که در پایان با کنار هم گذاشتن آنها پازلم کامل می‌شد، البته چند بار از این شخصیت و غیبتش صحبت شده بود اما برای بنده اقناع کننده نبود.

خداقوت استاد. قلمتان همیشه نویسا و روشن.

نام ارسال کننده نظر را مشخص نمایید.
آدرس ایمیل نظردهنده را مشخص نمایید.
آدرس وب سایت ارسال کننده نظر را مشخص نمایید.
نظر را مشخص نمایید

آرشیو مطالب

Skip Navigation Links.

دسته بندی ها

Skip Navigation Links.