سیرة پیامبر رحمت(صلى الله علیه وآله) در مواجهه با حرمت شکنان و مرتدّان
ساره کنیز عمرو بن هاشم: این زن از آزاردهندگان پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و علاوه بر آن، به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دشنام مىداد.24 ساره پیش از فتح مکه هم نامة حاطب بن ابى بلتعه را، براى رساندن خبر حرکت پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سوى قریش مىبرد که توسط حضرت على(علیه السلام) دستگیر شد.25 بنابراین، او هم پیامبر(صلى الله علیه وآله) را سبّ مىنمود و هم براى دشمنان مسلمانان جاسوسى مىکرد.
بسماللهالرحمنالرحیم
سیرة پیامبر رحمت(صلى الله علیه وآله) در مواجهه با حرمت شکنان و مرتدّان
نویسنده: علی غلامی دهقی
منبع: معرفت، 1381، شمارة 52
گفتار و رفتار رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، که از اوّلى سنّت گفتارى و از دوّمى سنّت کردارى تعبیر مىشود، براى همة پیروان آن حضرت حجّت است و بر اساس آموزة قرآنى، آن حضرت اسوه و الگوى مؤمنان معرّفى شدهاند. بنابراین، معرفت به این که آن پیامبر الهى در مواجهه به پدیدههاى گوناگون در جامعة اسلامى، چه واکنشى نشان مىداده، از اهمیت فراوانى برخوردار است و از بایستههاى تحقیق و پژوهش به شمار مىرود.
هر جامعهاى بهخصوص جوامع دینى، داراى ارزشها و مقدّساتى است که نزد مردم آن جامعه داراى حرمت است و شکستن قداست این ارزشها «حرمت شکنى» محسوب مىگردد. پدیدههایى مانند «ارتداد» و بازگشت به آیین گذشته، استهزاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و دین اسلام و دشنامگویى به رهبرى امّت اسلامى و هجو آن وجود همام با سرودن اشعار، از جمله پدیدههایى است که از آنها با عنوان «حرمت شکنى» یاد شده است. آنچه در این جستار مورد بررسى قرار مىگیرد موضوع یادشده، در عصر نبوى است; هدف پاسخ دادن به پرسمانهاى ذیل است: آیا در عصر نبوى، حرمت شکنى در شکل ارتداد از دین، استهزا و هجو پیامبر(صلى الله علیه وآله) و دشنامگویى به آن حضرت و تحقیر مسلمانان توسط افرادى صورت گرفته است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، سیرة آن حضرت در برخورد با حرمت شکنان چگونه بوده است؟ و این سیره چه توجیه عقلى و منطقى مىتواند داشته باشد؟ پیامدهاى این حرکت حرمت شکنانه در جامعه چیست؟ انگیزة مرتدان و مستهزئان چه بوده است؟
با مراجعه به منابع اولیة تاریخ اسلام و از جمله قرآن کریم، معلوم مىگردد که چنین پدیدهاى در عصر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)وجود داشت و پیامبر رحمت در مواجهه با آن، شدیداً به مقابله برخاسته و مجازات سختى براى مرتدان و استهزاکنندگان در نظر مىگرفتند. این شیوه برخورد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و استثناى حرمت شکنان از قاعدة رحمت، براى پیروان آن حضرت قابل توجه است.
قابل ذکر است که این بحث از موضوعات تاریخى است که کارکردهایى سیاسى و اجتماعى براى جوامع اسلامى دارد و از جمله مواردى است که تاریخ را به حال مىآورد.
درآمد
تعریف «ارتداد» و استهزاء
لغت شناسان «ارتداد» را به بازگشت از چیزى به غیر آن و نیز به بازگشت از اسلام به کفر و روى برگرداندن از آن تعریف کردهاند.1 آیة شریفة «ولا تَرْتَدُّوا على أَدبارِکُم فَتَنقلبوا خاسرین» (مائده: 21) نیز بر همین معناى یادشده دلالت دارد.
فقیهان نیز در تعریف مرتدّ نوشتهاند: «مرتد» کسى است که پس از اقرار به اسلام، دوباره کافر شود.2 تصریح به بازگشت از اسلام، ارتداد آشکار و خدشه ناپذیر است؛ اما فقهاى اسلام موارد دیگرى را نیز موجب ارتداد دانستهاند؛ مانند این که کسى على رغم مسلمانى و عدم انکار حقّانیت اصل دین اسلام، مقدّسات و ضروریات دین را مورد تمسخر و اهانت قرار دهد و یا رسالت پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) را تکذیب کند و یا از سر غرضورزى، به اشکال و ایجاد شبهه در حقایق مسلّم دین بپردازد.3 فقیه گرانقدر مرحوم محمدحسن نجفى در کتاب ارزشمند جواهرالکلام به معناى اخیر تصریح کرده است.4
«استهزاء» از واژة «هزو» به معناى چیزى را به شوخى و ریشخند و مسخره گرفتن است. این کار در صورتى که در مورد مقدّسات و ضروریات دین صورت پذیرد و لازمة آن انکار ضروریات باشد، از جمله مواردى است که منجر به ارتداد از دین خواهد شد و در صورتى که این کار از کسى در خصوص پیامبراسلام(صلى الله علیه وآله) سر بزند، تحت عنوان «سبّ النبى(صلى الله علیه وآله)» قرار گرفته، جرم محسوب مى گردد.
حرمت شکنان عصر نبوى
موّرخان مسلمان نام کسانى که در عصر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از دین اسلام بازگشته، مرتد شدند را ثبت و ضبط نمودهاند. برخى از اینان به صراحت، از دین اسلام بازمىگشتند و برخى با استهزاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)و مسلمانان و سرودن اشعار هجوآمیز، دشمنى خود را با اسلام علنى مىکردند. در میان این افراد، کسانى وجود دارند که سابقة مسلمانى نداشتند و مرتد محسوب نمىشدند، اما جرمشان در هجو و سبّ پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مسخره کردن او با سرودن اشعار هجوآمیز ثابت است.
در ذیل، ابتدا به معرفى «حرمت شکنان عصر نبوى» پرداخته و سپس سیرة پیامبر(صلى الله علیه وآله) در برخورد با آنان ذکر شده است:
1. عبداللّه بن سعد بن ابى سرح: وى از مسلمانان اولیه و از کاتبان وحى بود که همراه مهاجران مکّه به مدینه هجرت کرد.5 او در مدینه فریفته شد و با گریختن به مکّه به قریش پناه برد و در تحقیر مسلمانان و پیامبر(صلى الله علیه وآله) و قرآن کریم تلاش نمود. عبداللّه در مکّه ادعا مىکرد که همانند محمد(صلى الله علیه وآله) قران نازل مىکند.6برخى مفسرّان شأن نزول آیة «وَمَنْ قَالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ» (انعام: 93) را دربارة عبداللّه بن سعد مرتد دانستهاند.7 هریک از موّرخان که نام او را بردهاند، به ارتداد نیز تصریح دارند.8 برخى از تاریخ پژوهان نوشتهاند: قراینى در دست است که نشان مىدهد عبداللّه هنگام اقامت در مدینه، همچون جاسوسى دو جانبه به سر مىبرد.9 او مرتکب خیانت به مسلمانان شده بود، بهطورى که عمّار یاسر در روز شورا به او گفت: تو چه وقت خیرخواه مسلمانان بودهاى؟10 پیداست که اگر عبداللّه مرتکب خیانت نشده بود، عمّار یاسر چنین سخنى به او نمىگفت.
ابن ابى سرح وقتى پس از ارتداد، به مکّه گریخت، ادعا مىکرد: «من هرطور دلم بخواهد محمد(صلى الله علیه وآله) را به آن سو وا مىدارم. او مىگوید: بنویس: عزیزٌ حکیمٌ، من مىگویم: علیم حکیم و او تصدیق مىکند.»11 یادآورى این نکته ضرورى است که این سخنى است که عبدالله پس از ارتداد و فرار به مکّه، ادعا کرده است، نه این که واقعاً چنین کارى صورت گرفته و پیامبر(صلى الله علیه وآله) سخن او را تصدیق نموده باشند تا این که ما در مقام دفاع از پیامبر(صلى الله علیه وآله)، اصل ماجرا را انکار کنیم. این که برخى تاریخ پژوهان در مقام دفاع از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ردّ اتّهام عبداللّه در تصدیق سخنانش توسط آن حضرت ـ که در جاى خود ضرورى و قابل تحسین است ـ اصل داستان عبداللّه بن سعد را از نظر روایت جعلى و از نظر درایت ناپذیرفتنى و انگیزة جعل را برخى تعصّبات قومى و قبیلگى دانستهاند، به نظر نادرست مىآید.12 در هر حال، عبداللّه بن سعد از جمله افرادى است که پس از ارتداد و بازگشت از دین، به مکه و به سوى مشرکان آن دیار گریخت و در تحقیر مسلمانان تلاش نمود.
2. عبداللّه بن خطل: بنابر نوشتة ابن هشام، عبداللّه بن خطل مسلمانى بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را به عنوان کارگزار زکات (مصدّق) به همراه مردى از انصار اعزام نمود. او همچنین غلام مسلمانى داشت که در خدمتش بود. در منزلگاهى به غلام دستور داد حیوانى ذبح کند و غذا تهیه نماید و خودش به خواب رفت. وقتى بیدار شد، غلام دستور او را اجرا نکرده بود. او غلام مسلمان را کشت و سپس مرتد گردید. واقدى مىگوید: ابن خطل پس از ارتداد به مکّه گریخت و وقتى مکیان پرسیدند چرا به مکّه آمده است گفت: من دینى بهتر از دین شما نیافتم.13
یعقوبى مىنویسد: او مرد انصارى را که همراهش بود، کشت و گفت اطاعت تو و محمد(صلى الله علیه وآله) واجب نیست.14 آلوسى نیز همانند ابن هشام مقتول را غلام عبداللّه معرفى کرده، مىنویسد: او پس از کشتن غلامش مرتد گردید.15
بنابراین، این فرد دو جرم مرتکب شد: یکى کشتن مسلمانى و دیگرى ارتداد از دین.
3و4. فَرْتَنا و قریبه: این دو زن از کنیزان عبداللّه بن خطل بودند که با آوازخوانى، به هجو پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سبّ و دشنام آن حضرت مىپرداختند.16 مرحوم صاحب جواهر نیز از این دو کنیز، که با آوازخوانى پیامبر(صلى الله علیه وآله)را هجو مىکردند، یاد نموده است.17
5. مقیس بن حبابه:18 وى مسلمانى بود که برادرش توسط یکى از انصار به خطا کشته شده بود. او با این که دیة برادر مقتول خود را دریافت کرد، قاتل را کشت.19مقیس پس از ارتکاب این جنایت، با حالت شرک به سوى قریش بازگشت و مرتد گردید.20
یعقوبى به کشته شدن او در حالت کفر و ارتداد تصریح کرده است.21 بنابراین، مقیس نیز مانند عبدالله بن خطل مرتکب دو جرم شد: قتل نفس و ارتداد از دین.
6. حویرث بن نقیذ بن وهب: وى از استهزاکنندگان و آزاردهندگان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در مکه بود. او از جمله افرادى است که هنگام مهاجرت دختران پیامبر(صلى الله علیه وآله)از مکه به مدینه به آنان حمله کرد و به زمینشان انداخت.22 یعقوبى علاوه بر آزار دادن پیامبر(صلى الله علیه وآله) توسط حویرث مىنویسد: او به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)سخنان زشت مىگفت.23
7. ساره کنیز عمرو بن هاشم: این زن از آزاردهندگان پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود و علاوه بر آن، به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دشنام مىداد.24 ساره پیش از فتح مکه هم نامة حاطب بن ابى بلتعه را، براى رساندن خبر حرکت پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سوى قریش مىبرد که توسط حضرت على(علیه السلام) دستگیر شد.25 بنابراین، او هم پیامبر(صلى الله علیه وآله) را سبّ مىنمود و هم براى دشمنان مسلمانان جاسوسى مىکرد.
8. هند بنت عتبه: این زن همسر ابوسفیان و از دشمنان سرسخت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بود. او در جنگ اُحُد به همراه همسرش شرکت کرد و هرگاه به وحشى غلام جبیر بن مطعم، مىرسید او را به انتقام جویى تحریک مىکرد. او به همراه دیگر زنان قریش، شهداى اسلام را در جنگ احد مثله نمود، بهطورى که از گوش و بینى آنان براى خود خلخال و گردنبند ساخته بود. هم اوست که کبد حمزة عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به دندان گرفت. بنا بر نوشتة مرحوم آیتى، این زن گستاخى و هرزگى را از حدّ گذراند.26
9. هبّار بن اسود: وى نخستین کسى است که به زینب، دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، در حال هجرت از مکه به مدینه، حمله نمود و باعث سقط جنین او گردید.27
10. عصماء امّ المنذر بنت مروان: او از زنان تیره بنىخُطمه بود که در مجالس اوس و خزرج، با سرودن اشعار، مردم را علیه پیامبر(صلى الله علیه وآله)تحریک مى کرد. علاوه بر این، او آن حضرت را سبّ مىنمود.28
11. کعب بن اشرف: او شاعرى یهودى بود که با شنیدن خبر پیروزى مسلمانان در جنگ بدر، به مکّه رفت و به قریش تسلیت گفت. وى با سرودن اشعار دربارة کشته شدگان بدر، قریش را به انتقام از مسلمانان تحریک مىکرد. او پس از بازگشت به مدینه، شروع به سرودن اشعار عشقى و جنسى دربارة زنان مسلمان نمود و این کار موجب آزردگى خاطر مسلمانان گردید.29
سیرة پیامبر(صلى الله علیه وآله) رحمت در برخورد با حرمت شکنان
شیوه برخورد پیامبر(صلى الله علیه وآله) با مرتدان، مستهزئان و دیگر حرمت شکنان، بهخصوص در فتح مکّه، قابل توجه است. رفتار ایشان با اهل مکّه ـ شهرى که در آن بیست سال ایشان را به انواع گوناگون، آزار و تحقیر کرده بودند ـ نجیبانه و درخور یک پیغمبر رحمت بود؛ بسیارى از بدخواهان و دشمنان را عفو کردند، اما ده تا دوازده نفر را استثنا نمودند.30 آن حضرت روز پیروزى مکه را روز «مرحمت» نامیدند و برخى اصحاب را که آن روز را روز انتقام و «ملحمه» مىنامیدند، نهى فرمودند. ایشان سه گروه را امان دادند: هرکس وارد مسجد گردد؛ هرکس به خانة ابوسفیان وارد شود؛ یا هرکه در خانة خود بماند و در را به روى خود ببندد.31 با این حال، آن پیامبرالهى و الگوى مؤمنان از این قاعدة عمومى رحمت، عدهاى را با اسم معیّن، استثنا نمودند و فرمودند: هرکجا اینان را یافتید، بکشید، گرچه به پردة کعبه چنگ زده باشند.32 از یازده نفر افراد یادشده، نُه نفرشان از کسانىاند که در فتح مکّه از قاعدة رحمت استثنا شدند و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آنان را مهدورالدّم اعلان کردند.33 این استثنا از قاعدة رحمت، نشانگر آن است که گاهى رفتار مخالفان اسلام پیامدهایى به دنبال دارد که نمىتوان به سادگى از آن اغماض نمود و با تسامح گذشت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هر ستمى را، تا آن جا که متوجه شخص ایشان بود عفو و اغماض مىکردند و به انتقام برنمىخاستند و تنها در آنجا خشم مىگرفتند که حرمتى از حرمات و حقّى از حقوق الهى و اجتماعى مورد تجاوز واقع مىشد.34 آن حضرت در مسائل اصولى، هرگز نرمش نشان نمىدادند، در حالى که در مسائل شخصى فوق العاده نرم و مهربان بودند. بنابراین، نباید میان این دو (مسائل شخصى و اصولى) خلط شود و اگر قرآن خطاب به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مىفرماید: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» (آل عمران: 159) مراد تندخو و خشن نبودن در رهبرى و مدیریت است. نه انعطاف در مسائل اصولى.35
بر همین اساس، محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده است که مردى از قبیلة هُذیل، به پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) دشنام مىگفت. خبر به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید. حضرت فرمودند: چه کسى او را کفایت مىکند؟ دو نفر از انصار اعلان آمادگى کردند و به ناحیة «عربه» در نزدیکى مدینه رفتند. آنان مرد دشنام دهنده را یافتند و گردن زدند و نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) بازگشتند. محمد بن مسلم مىگوید از امام باقر(علیه السلام)پرسیدم: اگر الان هم کسى سبّ پیامبر(صلى الله علیه وآله) کند، باید کشته شود؟ امام باقر(علیه السلام) فرمودند: اگر بر خودت نمىترسى، او را بکش.36 پیامبرى که در مسائل اصولى و رعایت قوانین الهى و آنچه مربوط به حقوق الهى و اجتماعى است، چنین با صلابت و قاطعیت مىباشند، در سلوک فردى و شخصى نرم و ملایم هستند. بدین روى، وقتى فردى یهودى به بهانة این که از پیامبر(صلى الله علیه وآله)طلب کار است، در کوچه جلوى آن حضرت را مىگیرد و هرچه پیامبر(صلى الله علیه وآله)با نرمش رفتار مىکنند، یهودى خشونت بیشترى از خود نشان مىدهد، این رفتار پیغمبرانه او موجب مىشود که یهودى همان جا، مسلمان گردد.37
سرنوشت حرمت شکنان
از حرمت شکنانى که نام آنها برده شد، برخى کشته شدند و برخى امان گرفتند. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را مهدور الدّم معرفى کرده بود، فرار کرد و به عثمان، برادر رضاعىاش پناه برد. عثمان از پیامبر(صلى الله علیه وآله) در جمع اصحاب براى او امان خواست. حضرت سکوتى طولانى نمودند و سپس فرمودند: بله. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به اصحابشان فرمودند: «چرا او را نکشتید؟ من سکوت کردم تا یکى از شما گردن او را بزنید.» مردى از انصار گفت: چرا اشاره نکردید؟ فرمودند: «پیامبر با اشاره کسى را نمىکشد.» ابن ابى سرح به بزرگى جرم خود اعتراف داشت و با این که امان یافته بود، امّا بر جان خود هراس داشت.38
قابل توجه است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حالى که بر اجراى حکم الهى دربارة مرتدّى همچون عبدالله بن سعد پافشارى مىکنند، اما این نکتة اخلاقى را نیز رعایت مىکنند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) با اشاره کسى را نمىکشد یا شایسته نیست اینگونه بکشد.
عبدالله بن خطل، که به دلیل ارتداد و کشتن مسلمانى بىگناه، توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله)خونش مباح گردیده بود، در حالى که خود را به پردة کعبه آویخته بود، بهوسیلة ابوبرزه اسلمى و سعید بن حریث کشته شد.39
مقیس بن حبابه نیز در همان روز فتح مکه، در حال ارتداد به دست نمیلة بن عبداللّه کشته شد. او علاوه بر ارتداد، مسلمانى را هم کشته بود.40
دو کنیز عبدالله بن خطل، که با آوازخوانى، پیامبر(صلى الله علیه وآله) را هجو مىکردند و به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) خونشان مباح شده بود، یکى از آنها کشته شد و دیگرى فرار کرد و بعدها از پیامبر(صلى الله علیه وآله) امان خواست و حضرت او را امان دادند.41
حویرث بن نقیذ، که از استهزاءکنندگان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و دشنام دهنده به آن حضرت بود و علاوه بر آن، به دختران پیامبر(صلى الله علیه وآله)در هجرت از مکه به مدینه حمله کرده بود، توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) خونش مباح گردید، و به دست على(علیه السلام) کشته شد.42
ساره که علاوه بر دشنام به پیامبر(صلى الله علیه وآله)، براى مشرکان مکّه جاسوسى نموده و در فتح مکه مهدورالدّم شده بود، به روایت مقریزى، در همان روز کشته شد؛ اما به روایت ابن اسحاق، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به او امان دادند تا بعدها زیردست و پاى اسبى کشته شد.43
هند دختر عتبه، یکى از چهار زنى که روز فتح مکه دستور کشتن آنها داده شد، با تمام گستاخىها و هرزگىهایى که انجام داده بود، در فتح مکه، در میان زنان قریش، ناشناس نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و درخواست عفو و گذشت نمود. پیامبر(صلى الله علیه وآله)از وى درگذشتند و اسلام و بیعت او را پذیرفتند.44
هبّار بن اسود، که به زینب، دختر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، حمله کرده و باعث سقط جنین او شد و آن حضرت دستور داده بودند هرکجا او را یافتند، بکشند، فرار کرد و پنهان گردید و پس از فتح مکه و در بازگشت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از «جعرانه» ناگهان بر ایشان درآمد و بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) سلام داد و شهادتین بر زبان جارى ساخت و گفت: اى پیامبر خدا، من از تو گریختم و خواستم به کشور عجمان روم، اما بزرگوارى و بخشندگى تو را به یاد آوردم و به گذشت تو از کسانى که با تو نادانى کردهاند، امیدوار شدم. اى پیامبر خدا، ما مردمانى مشرک بودیم و خدا ما را به وسیلة تو به راه آورد و ما را نجات بخشید. اکنون از نادانى من درگذر و از بدىهاى من چشم بپوش که من به گناه خود اعتراف دارم و به بدکارى خویش اقرار مىکنم. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در پاسخ وى گفتند: تو را بخشیدم. خدا دربارهات نیکى نمود و تو را به اسلام هدایت کرد و اسلام، گذشته را از میان مىبرد.45
در این جا، باید توجه داشت که میان برخورد تسامحى در مسائل اصولى با حرمت شکنان و برخورد کریمانه همراه با عفو و گذشت پس از اظهار ندامت خاطى، فرق است.
علاوه بر افرادى که در فتح مکه به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) مورد تعقیب قرار گرفتند و برخى کشته شدند و برخى دیگر امان یافتند، کعب بن اشرف و عصماء بنت مروان نیز به فرمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به قتل رسیدند. همانگونه که گفته شد، عصماء در مجالس اوس و خزرج با سرودن اشعار پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دشنام مىداد و مردم را علیه ایشان تحریک مىکرد. در میان قبیلة «بنى خطمه» تنها یک نفر به نام عمیر بن عدى مسلمان بود. عمیر با شنیدن دشنام پیامبر(صلى الله علیه وآله) توسط آن زن، او را کشت و خبر کشتن را به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رساند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) کار او را یارى خدا و رسولش نامیدند.46 برخى گفتهاند: عمیر نابینا بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از این واقعه، او را «عمیر بصیر» نامیدند.47
ابن سعد مىنویسد که در روز کشته شدن دختر مروان، مردانى از «بنى خطمه» به دین اسلام درآمدند.48
کعب بن اشرف، شاعر یهودى، نیز که با سرودن اشعار عشقى و جنسى دربارة زنان مسلمانان موجب آزردگى خاطر آنان گردیده بود و علاوه بر آن، مشرکان مکّه را پس از جنگ بدر، علیه مسلمانان تحریک مىکرد، به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله)کشته شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) با شنیدن تحریکات و سرودههاى کعب فرمودند: چه کسى شرّ او را از مسلمانان بازمىدارد؟ محمد بن مسلمه اعلام آمادگى کرد و با تلاش فراوانى که کرد، در نهایت او را کشت. وقتى خبر کشته شدن آن شاعر یهودى به پیامبر(صلى الله علیه وآله)رسید، فرمودند: الحمدللّه رب العالمین که حق تعالى شرّ دشمن خود را از ما کفایت کرد.49
محققان سیرة ابن هشام به نقل از سهیلى نوشتهاند: به سبب دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله)در کشتن کعب بن اشرف است که در فقه، وجوب قتل کسى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)را سبّ کند، پیش بینى شده است.50
لازم به ذکر است که حکم اوّلیه در مورد چنین حرمت شکنانى این است که کشته شوند و اگر برخى از آنان مورد عفو قرار گرفته و امان یافتهاند، یا به سبب مصالح اسلامى بوده و یا برخورد کریمانة نبوى و رحمت الهى شامل آنان گردیده است.
پیامدهاى حرمت شکنى و هشدار قرآن
حرمت شکنى از طریق ارتداد از دین، توهین به مقدّسات و استهزاء و دشنامگویى، به ویژه دشنام به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و رهبرى امّت اسلامى، خطرى است که باورهاى دینى یک جامعه را تهدید مىکند. حرمتشکنى از طریق ارتداد و استهزا، شیوهاى است که یهودیان در مبارزه با دین اسلام در عصر نبوى در پیش گرفتند. قرآن کریم نسبت به رفتار خطرناک آنان، که بسیار زیرکانه صورت مىگرفت، هشدار مىدهد؛ آنجا که مىفرماید: «وَقَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (آل عمران: 72) اینان با اظهار مسلمانى در آغاز روز، و ابزار ندامت در پایان آن، به دنبال ضربه زدن به اسلام و بدبین کردن مردم نسبت به آن و تضعیف باورهاى مسلمانان بودند، به ویژه که یهودیان در چشم مردم مدینه اهل علم و دانش به شمار مىآمدند.51
قرآن کریم در آیات دیگر نیز به مسلمانان هشدار مىدهد که دشمنان اسلام به صورت پنهانى به دنبال کشاندن آنان به ارتداد هستند. اینان از ضعف ایمان و دنیاطلبى برخى مسلمانان سوء استفاده کرده، درصدد بودند که آنها را به بازگشت از دین وادار کنند.52
استهزا و به ریشخند گرفتن نیز شیوة همیشگى مخالفان انبیا(علیهم السلام) بوده است؛ قرآن کریم مىفرماید: «يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ» (حجر: 11) پیامد این کار آن بود که موجب مقابله به مثل مىگردید و درگیرىهاى مذهبى را در جامعه دامن مىزد. و شاید به همین دلیل قرآن کریم از این که مسلمانان به خدایان غیرمسلمانان دشنام دهند، نهى کرده است.53
لازم به ذکر است که قرآن ارتداد و استهزاى دشمنان اسلام را آگاهانه معرفى کرده، مىفرماید: «واِذا عَلِمَ من آیاتِنا شیئاً اتّخذها هُزُواً.» (جاثیه: 9) به همین روى، راغب اصفهانى در ذیل آیة مزبور، مىنویسد: آنچه دلالت بر خُبث باطنى مستهزئان دارد این است که برخى با علم و آگاهى این کار را انجام مىدهند.54 دربارة مرتدّان نیز مىفرماید: پس از این که حجّت بر آنان تمام شد و حق و هدایت را شناختند، باز هم از دین برگشتند.55
از دیگر پیامدهاى منفى ارتداد از دین و استهزاى آن، از یک سو، از بین رفتن وحدت دینى در جامعه و دچار شدن آن به هرج و مرج دینى است و از سوى دیگر، جنگ روانى و پراکندگى فکرى و عقیدتى در جامعه به وجود مىآید که دیگر قابل جبران نخواهد بود. شاید فلسفة این که آموزههاى دینى ما مىگوید: یک مسلمان باید دین خود را با تحقیق و از روى برهان و استدلال انتخاب کند، بهطورى که پس از گزینش، هیچ عاملى نتواند او را دچار تردید و دودلى نماید، همین است که سوء استفاده کنندگان نتوانند باورهاى او را تضعیف نمایند و به سادگى او را از دین خارج کنند.
انگیزههاى ارتداد از دیدگاه قرآن56
کسانى که پس از گرایش به اسلام، دوباره از آن بازمىگشتند، انگیزههاى گوناگونى داشتند و دشمن نیز از راههاى گوناگون، براى کشاندن آنان به ارتداد بهره مىجست. انگیزههاى مرتدان را از دیدگاه قرآن مىتوان در موارد ذیل خلاصه نمود:
1. ترس از فشار و غلبة دشمنان: از شیوههاى کفّار براى بازگرداندن پیروان حق از مسیر خود، شکنجه و آزار و تهدید است. قرآن در این باره به مسلمانان هشدار مىدهد که «کافران پیوسته با شما مسلمانان کارزار کنند تا آن که اگر بتوانند شما را از دین خود برگردانند.» (بقره: 217) و در جاى دیگر مىفرماید: «برخى چون رنج و آزارى از دشمنان دین در راه خدا ببینند، عذاب خلق را با عذاب خدا برابر مىشمرند.» (عنکبوت: 10)؛ یعنى ترس از آزار و شکنجه در راه خدا، آنان را از ایمان به کفر مىکشاند. بهترین نمونة ترس از دشمن که در تاریخ اسلام، موجب شد عدهاى از مسلمانان به فکر بازگشت از دین بیفتند، شایعة شهادت پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) در جنگ اُحد است که قرآن شدیداً اینگونه افراد را سرزنش مىکند.57
2. دنیاطلبى: از دیگر انگیزههایى که باعث بازگشت از دین مىشود «دنیاخواهى» است. از مصادیق بارز افراد دنیاخواه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح است که قرآن از او اینگونه یاد مىکند: «وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا ...» (نحل: 106) و انگیزة کفر و ارتداد او را در آیة بعد، «دنیاطلبى» و ترجیح دنیا بر آخرت مىداند.58 ارتداد مدعیان دروغین نبوّت همچون اسود عنسى، مسیلمة کذّاب و طلیحة بن خویلد نیز به همین انگیزه بوده است.59
3. توطئه و خیانت: یکى از شیوههاى مبارزة با اسلام و کشاندن مسلمانان به ارتداد و ایجاد تردید در ایمان و عقیدة آنان، این بود که برخى ابتدا تظاهر به اسلام مىکردند و سپس با آن مخالفت ورزیده، منکر مىشدند. از اصلىترین صحنهگردانان این جریان یهودیان بودند. قرآن مىفرماید: «بسیارى از اهل کتاب آرزو دارند که شما را از ایمان، به کفر برگردانند، به سبب رشک و حسدى که بر ایمان شما مىبرند، پس از آن که حق بر آنها آشکار گردید. (بقره: 109) همانگونه که در بحث پیامدهاى حرمت شکنى در جامعه گفته شد، عدهاى از دانشمندان یهود با یکدیگر تبانى کرده بودند که صبحگاهان به خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)برسند و به ظاهر ایمان بیاورند و در آخر روز، از اسلام بازگردند و چنین وانمود کنند که ما صفات محمد(صلى الله علیه وآله) را از نزدیک مشاهده کردیم؛ با آنچه در تورات دیده ایم منطبق نبوده است، تا از این راه مردمان را نسبت به دین اسلام بدبین کنند.60
4. دوستى با کفّار: برخى با این که راه هدایت را از ضلالت تشخیص مىدهند، اما به دلیل ارتباط دوستانهاى که با کفّار دارند، از دین بازمىگردند. قرآن از منافقانى که آگاهانه و تنها به سبب دوستى با کفّار و مخالفان پیامبر(صلى الله علیه وآله) دچار ارتداد شدهاند، به بدى یاد کرده است.61
5. دشمنى با پیامبر(صلى الله علیه وآله): از دیگر انگیزههاى بازگشت از دین، دشمنى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و متقابلاً دوستى با کفّار است. قرآن کریم کسانى را که به این انگیزه، به مخالفت با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)برخاسته، راهى غیر از طریق اهل ایمان پیش مىگیرند، وعدة جهنّم و جایگاه بدى داده است. مرحوم شیخ طوسى در تفسیر ارزشمند تبیان مىنویسد: این آیه (نساء: 115) دربارة ابوطعمه بن ابیرق است که به سبب دشمنى با پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و دوستى با کفّار، راه ارتداد در پیش گرفت و مدینه را به سوى مشرکان مکه رها کرد.62
برخى از منافقان پس از استفاده از امکانات مسلمانان، با پیامبر(صلى الله علیه وآله) دشمنى ورزیدند و راه ارتداد در پیش گرفتند. روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سخنرانى خود در تبوک، از مخالفان به بدى یاد کردند. جلاس بن سوید گفت: اگر سخن پیامبر راست باشد، ما از خر پستتر باشیم. عامر بن قیس صداى او را شنید و گفت: سخن پیامبر درست است و شما از خر پستترید. وقتى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به مدینه آمدند، عامر ماجرا را براى آن حضرت گزارش داد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله)جلاس را خواستند و او آن مطالب را انکار کرد و با دروغ، سوگند یاد کرد. عامر هم پس از سوگند گفت: «خدایا، با نزول آیهاى مرا تأیید کن.» پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مؤمنان آمین گفتند. آیة 74 سورة توبه نازل گردید. جلاس پس از رسوایى توبه کرد و پیامبر(صلى الله علیه وآله) توبه او را پذیرفتند.63
لازم به ذکر است که خداوند در آیة یادشده، صرف بدگویى منافقان از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را «کفر» نامیده و با تعبیر «وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ» از آن یاد کرده است.
رفتار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با منافقانى که آنان را مىشناختند و در ارتداد آنان تردید نداشتند، همراه با اغماض و تسامح و مدارا بود؛ زیرا در عمل، در میان مسلمانان همان شهادت لسانى ملاک اسلام به شمار مىآمد.64 قرآن کریم گروهى از منافقان را، که با یکدیگر تبانى کرده بودند تا پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در راه بازگشت از تبوک به قتل برسانند، ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) توسط جبرئیل از جریان آگاهى یافتند و آنان را از مسیر خویش دور ساختند،65 مرتد محسوب داشته، از آنان با عباراتى مانند «قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ» (توبه: 66) «وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ» و «َكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ» (توبه: 74) یاد کرده است.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) از حذیفة الیمان پرسیدند: آیا آنان را شناختى؟ گفت: هیچ یک را نشناختم آن حضرت نام یکایک آنان را بردند. حذیفه گفت: چرا دستور نمىدهید تا آنان را بکشند؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمودند: دوست ندارم عرب بگوید: محمد(صلى الله علیه وآله)وقتى توسط یارانش به پیروزى رسید، به کشتن آنان پرداخت.66 علّامه طباطبایى ذیل آیة یادشده مىنویسند: عفو و بخشش اینان مصلحتى بوده است، نه این که آنان توبه کرده باشند.67
پاسخ به یک سؤال
ممکن است سؤال شود که چرا دین اسلام براى مرتدان و دشنام دهندگان پیامبر(صلى الله علیه وآله)(سابّ النبى) و دیگر حرمت شکنان این چنین مجازات (اعدام) سختى را در نظر گرفته است، در حالى که این دین، دین رحمت و رأفت و تسامح و تساهل و پرهیز از خشونت است؟
در پاسخ باید گفت: اولاً: در نظر گرفتن مجازات سخت براى حرمت شکنان و مرتدان و استهزاکنندگان مقدّسات منحصر به دین اسلام نیست، بلکه همة ادیان آسمانى و غیرآسمانى در مقابل مخدوش شدن اصول و شکسته شدن حرمتها موضع داشتهاند.68
ثانیاً، دین اسلام دقیقاً به همین دلیل که دین محبت است، دشنام گوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و استهزاکننده ارزشها را محکوم به مجازات مىداند. محبت و تقدّس ملازم یکدیگرند. ستون خیمة دین مقدّسات است. انسان خداوند را سرچشمة همة مقدّسات مىداند. این که پیامبر(صلى الله علیه وآله)، قرآن، انبیاء(علیهم السلام) و ائمه(علیهم السلام) براى مؤمنان و مسلمانان و پیروان ادیان الهى مقدّسند، از آن روست که به سرچشمة قدس، که خداوند قدّوس است، مرتبطند. مگر مىشود دیانتى از سویى، در اوج محبت و صفا و رأفت باشد و از سوى دیگر، نسبت به آنان که حریم تقدّس و محبت را مىشکنند سختگیرى نکند؟ آن محبتها و نیز سختگیرىها، همه با توجه به کمال انسان معنا پیدا مىکنند.69
پىنوشتها
1. راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، تحقیق مرعشلى، بىجا، دارالکتب العربى، بىتا، ص 198.
2. جعفربن الحسن الحلّى، شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، با تعلیقات سید صادق شیرازى، چاپ سوم، قم، استقلال، 1412 ق، ج 4، ص 961.
3. محمد ابراهیم جنّاتى، «ارتداد از دیدگاه مذاهب اسلامى»، کیهان اندیشه، ش 54، 1373، ص 44ـ45.
4. محمدحسن النجفى، جواهر الکلام فى شرح شرائع الاسلام، تحقیق محمود القوچانى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، الطبعة السابعه، ج 41، ص 60.
5. محمدبن سعد، الطبقات الکبرى، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، الطبعة الاولى، 1410 ق، ج 7، ص 344.
6. احمد بن ابى یعقوب (المعروف بالیعقوبى)، تاریخ الیعقوبى، بیروت، دار صادر، د. ت، ج 2، ص 59 ـ 60.
7. على بن ابراهیم قمى، تفسیر قمى، تصحیح سیّد طیب جزائرى، چاپ سوم، قم، مؤسسة دارالکتاب، 1367، ص 210 ـ 211.
8. عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، تحقیق مصطفى السّقا و غیره، بیروت، دار احیاء التراث، 1413 ق، ج 4، ص 51 ـ 52 / محمدبن سعد، همان/ یعقوبى، همان/ محمد بن جریر الطبرى، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، د. ت، ج 3، ص 119 ـ 120/ احمد بن حجر العسقلانى، الاصابة فى تمییز الصّحابه، تحقیق عادل احمد و غیره، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق، ج 4، ص 94ـ 95.
9. سید جعفر شهیدى، «عبداللّه بن سعد بن ابى سرح»، مجلة یغما، سال 25، ش 11، 1351 ش، ص 666.
10. محمد بن جریر طبرى، همان، ج 4، ص 233.
11. عزّالدین بن الاثیر، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، بیروت، دارالفکر، 1409 ق، ج 3، ص 155.
12. سیدجعفر شهیدى، همان، ص 658ـ666.
13. ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / طبرى، همان، ج 3، ص 59 / محمدبن عمر واقدى، المغازى، تحقیق مارسدن جونس، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق، ج 2، ص 859 ـ 860.
14.یعقوبى، همان، ج 2، ص 59ـ 60.
15. محمود شکرى الالوسى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، تصحیح محمد بهجة الاثرى، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1314 هـ.، ج 1، ص 236.
16.محمد بن سعد، همان، ج 2، ص 103 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / یعقوبى، همان، ج 2، ص 60 / آلوسى، همان.
17. محمدبن حسن النجفى، همان، ج 41، ص 434.
18. ابن هشام (ج 4، ص 410) «حبابه» نوشته، در حالى که طبرى (ج 3، ص 59) «صبابه» ثبت کرده است.
19. یعقوبى، همان، ج 2، ص 60.
20. ابن هشام، همان / محمدابراهیم آیتى، تاریخ پیامبراسلام، چاپ پنجم، تهران، دانشگاه تهران، ص 563.
21. یعقوبى، همان.
22. ابن هشام، همان، ج 4، ص 52.
23. یعقوبى، همان.
24. ابن هشام، همان / یعقوبى، همان.
25. محمدابراهیم آیتى، همان، 563.
26. طبرى، همان، ج 2، ص 501، 502، 512 و 524 / محمدابراهیم آیتى، همان، ص 654.
27. طبرى، ج 2، ص 470 / ابن اثیر، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، همان، ج 4، ص 608 ـ 609.
28. محمد بن عمر واقدى، ج 1، ص 172، 174 / امین الاسلام الطبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، قم، مؤسسة آل البیت(علیهم السلام)، 1417 ق، ج 1، ص 185.
29. طبرى، همان، ج 2، ص 488 ـ 489.
30. عبدالحسین زرین کوب، بامداد اسلام، تهران، امیرکبیر، چاپ ششم، 1369، ص 37.
31. طبرى، همان، ج 3، ص 116 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103/ یعقوبى، همان، ج 2، ص 59 ـ 60 / آلوسى، همان، ج 1،ص 236.
32. ابن هشام، همان، ج 4، ص 51ـ52 / ابن سعد، همان / یعقوبى، همان / امین الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224.
33. ابن سعد، همان، ج 2، ص 103.
34. همان، ج 1، ص 275.
35. مرتضى مطهرى، سیرى در سیرة نبوى، چاپ چهاردهم، تهران، صدرا، 1374، ص 232 ـ 242.
36. محمد بن یعقوب الکلینى، الفروع من الکافى، تصحیح و تعلیق على اکبر غفارى، چاپ دوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1362، ج 7، ص 267 / محمدحسن نجفى، همان، ج 41، ص 433 ـ 434.
37. مرتضى مطهرى، همان، ص 236 ـ 237.
38. ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن اثیر، همان، ج 3، ص 155 / ابن حجر عسقلانى، همان، ج 4، ص 94 ـ 95 / واقدى، همان، ج 2، ص 855.
39. ابن هشام، همان / واقدى، همان، ج 2، ص 875.
40. یعقوبى، همان، ج 1، ص 267 / واقدى، همان.
41. امین الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224.
42. ابن هشام، همان، ج 4، ص 53 / واقدى، همان / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103.
43 و44 و45. محمدابراهیم آیتى، همان، ص 563 ـ 564.
46. واقدى، همان، ج 1، ص 172 ـ 174 / امین الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 185.
47. آیتى، همان، ص 295.
48. ابن سعد، همان، ج 2، ص 20ـ21.
49. رفیع الدّین اسحاق بن محمد همدانى، سیرت رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)با تصحیح اصغر مهدوى، چاپ دوم، تهران، انتشارات خوارزمى، ج 2، ص 638 ـ 642.
50. ابن هشام، همان، ج 3، ص 58.
51. محمد ابن احمدالانصارى القرطبى، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دارالفکر، 1419 ق، ج 2، ص 85.
57. در این باره، ر. ک: بقره: 109ـ 217 / آل عمران: 100 و 149 / نساء: 137 و 138.
53. انعام: 108.
54. راغب اصفهانى، همان، ص 540.
55. آل عمران: 86 / محمد: 25.
56. این قسمت از مقاله بىنام «آزادى بیان (ارتداد)»، مجلة حوزه، ش 42 ـ سال 69، ص 49 ـ 63 استفاده شده است.
57. آل عمران: 144.
58. عبد على بن جمعة العروسى الحویزى، تفسیر نورالثقلین، با تصحیح سیّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مطبعة الحکمة، بى تا، ج 3، ص 90.
59. نگارنده، واقعة ردّه یا شورش نومسلمانان پس از رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، فصل «مدعیان دروغین پیامبرى»، (پایان نامة کارشناسى ارشد، مؤسسة آموزشى و پژوهشى امام خمینى (ره)، بهار 1379.
60. محمدبن احمد قرطبى، همان.
61. محمد(صلى الله علیه وآله): 25ـ26.
62. محمدبن حسن الطوسى، التبیان فى تفسیر القرآن، تحقیق احمد حبیب قصیر العاملى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، د. ت، ج 3، ص 328.
63. فضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، چاپ دوم، تهران، ناصرخسرو، بى تا، ج 5، ص 78 ـ 79.
64. عبدالحسین زرین کوب، کارنامة اسلام، چاپ چهارم، تهران، امیرکبیر، 1369، ص 24.
65. سید محمدحسین طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417 ق، ج 9، ص 353.
66 و67. سید محمدحسین طباطبایى، همان / ص 345.
68. عطاءاللّه مهاجرانى، نقد توطئه آیات شیطانى، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ هفدهم، 1378، ص 132 ـ 135.
69. همان، ص 142 ـ 144.