احیاگری پیامبر(ص) از نظر قرآن
احیای حقیقی قلب و زنده کردن انسان به آن است که قلب از نور توحید سرشار شود. هرچند که ذات انسان به سبب نرم افزار فطرت و الهامات الهی، از هدایت و نورانیت روحی و باطنی بهرهمند است(طه، آیة 50)؛ اما این دل زمانی به تمام و کمال زنده میشود که از هدایتهای تشریعی الهی نیز بهرهمند شود؛ چرا که هدایتهای بیرونی و تشریعی که از طریق وحی و پیامبران و کتب آسمانی به انسان میرسد، فراتر از حقایق معمول، انسان را از حقایق غیرمعمولی نیز آگاه میکند که جز از راه وحی دست یافتنی نیست(بقره، آیة 151).
بسماللهالرحمنالرحیم
احیاگری پیامبر(ص) از نظر قرآن
نویسنده: خلیل منصوری
منبع: روزنامة کیهان شمارة 22856
احیا به معنای زنده کردن، اختصاص به مسألة بازگرداندن نفس به جسم و روان به تن ندارد، بلکه همانطوری که در فرهنگ احیای شبهای قدر ماه رمضان روشن است، بیشترین تأثیر را در زنده کردن مردگانی دارد که به ظاهر زنده و در باطن گرفتار مرگ حقیقی هستند؛ زیرا زنده بودن آثاری دارد که در این به ظاهر زندگان دیده نمیشود.
از نظر آموزههای قرآن، پیامبر(ص) احیاگر انسان است؛ هرچند که ایشان به سبب اذن الهی توانایی احیا و اماته به مفهوم اعادة نفس به بدن و اخراج آن را دارد، ولی مهمترین و اصلیترین کار آن حضرت(ص) احیای دلمردگی نفس انسانی است. در مطلب حاضر این موضوع بررسی شده است.
حیات معنوی، حیات حقیقی انسان
براساس آموزههای قرآن، حیات معنوی همان حیات حقیقی است که مدنظر خدا در زندگی انسان است (انعام، آیة 36؛ یس، آیات 69 و 70)؛ چرا که انسان برای زندگی ابدی نیازمند حیات معنوی است که با ایمان حقیقی (انعام، آیة 122؛ انفال، آیة 42) تحقق مییابد و نورانیتی را در دل انسان برمیافروزد(همان) که میتواند نه تنها حقایق هستی را ببیند و بشناسد و بدان گرایش یابد، بلکه میتواند در جایگاه خلافت الهی در مظهریت ربوبیت و پروردگاری به احیای قلوب دیگران بپردازد. عواملی که حیات معنوی و حقیقی انسان را موجب میشود و نورانیت الهی را در دل انسان برمیافروزد، اموری است که از جمله مهمترین آنها داشتن قلب سلیم است؛ داشتن قلب سلیم موجب میشود که خدا او را به عنوان زنده در برابر مرده بشناسد؛ چرا که دارندة قلب سلیم میتواند با تعقل و تفقه و تذکر و تدبر به عنوان یک موجود زنده رفتار کند و از انذارها و هشدارها بهرهمند شود(یس، آیة 70)؛ از همین رو در روایتى از امام على(ع)، ایشان واژة «حیّاً» را به عاقل تفسیرکرده است(مجمع البیان، ج 7 ـ 8، ص 675) که خود بیانگر این معنا است که انسان زنده دارای قلب سلیم است؛ زیرا تعقل و تفقه که مایة حیات است از قلب سالم و سلیم به دور از بیماری صادر میشود(حج، آیة 46؛ اعراف، آیة 179) کسی که دارای قلب سالم یا سلیم است، در برابر هدایتهای باطنی فطری – تکوینی (طه، آیة 50) و تشریعی ظاهری وحیانی واکنش مثبتی از خود نشان میدهد و آن را به عنوان حق میپذیرد؛ زیرا این قلب سالم و سلیم، حق شنو بوده و آن را به گوش دل میشنود و میپذیرد و واکنش مثبت به آن نشان میدهد. (انعام، آیة 36؛ نمل، آیات 80 و 81؛ روم، آیات 52 و 53؛ فاطر، آیة 22). خدا در قرآن بیان میکند که حقپذیری دلهای زنده و سالم آن است که دعوت الهی را میپذیرند؛ چرا که این دعوت الهی(انفال، آیة 122) موجب حیات معنوی انسان است(انفال، آیة 24). از همین روست که آنان به وحی الهی همچون قرآن(شوری، آیة 52) بهعنوان روحی الهی(مجمع البیان، ج 9 ـ 10، ص 98؛ مجمع البیان، ج 5 ـ 6، ص 537)، و بهدعوت و رهنمودهای الهی پیامبر(شوری، آیة 52) بهعنوان دعوت حیاتبخش مینگرند و بدان پاسخی مثبت میدهند و براساس آن عمل صالح خویش را انجام میدهند(نحل، آیة 97) تا همة وجود ایشان رفعت یابد و به نورانیت حقیقی برسد. از نظر آموزههای قرآن، تنها خدا منشاء همة انواع حیات در هر موجودی است؛ پس حیات معنوی انسان که سعادت دنیوی و اخروی او را تضمین میکند، تنها در گرو عنایت الهی به انسان است. از همین رو خدا انسان را به این نور حیات معنوی دعوت کرده و اجابت مردمان را خواهان است. تا اینگونه آنان را به سعادت دنیوی و اخروی برساند؛ چرا که سعادت دنیوی و اخروی در گرو ایمان و عمل صالحی است که در چارچوب هدایتهای تکوینی و تشریعی انجام میشود(نحل، آیة 97؛ فجر، آیات 23 و 24). همانطوری که انسانها با چنین شیوهای به سعادت میرسند، همچنین امتها نیز در سایهسار هدایتهای الهی بهویژه عمل به وحی تشریعی است که میتوانند سعادت دنیا و آخرت را تجربه کنند(نحل، آیة 2؛ غافر، آیة 15).
راهکارهای قرآنی احیای قلب و زندهدلی
احیای حقیقی قلب و زنده کردن انسان به آن است که قلب از نور توحید سرشار شود. هرچند که ذات انسان به سبب نرم افزار فطرت و الهامات الهی، از هدایت و نورانیت روحی و باطنی بهرهمند است(طه، آیة 50)؛ اما این دل زمانی به تمام و کمال زنده میشود که از هدایتهای تشریعی الهی نیز بهرهمند شود؛ چرا که هدایتهای بیرونی و تشریعی که از طریق وحی و پیامبران و کتب آسمانی به انسان میرسد، فراتر از حقایق معمول، انسان را از حقایق غیرمعمولی نیز آگاه میکند که جز از راه وحی دست یافتنی نیست(بقره، آیة 151). دعوتهای الهی که از طریق پیامبران(ع) بهویژه رسول الله(ص) انجام میگیرد، دعوتی همانند دعوت دیگران نیست(نور، آیة 63)؛ زیرا همانطوری که جایگاه ولایت ظاهری پیامبر(ص) بسیار والا و بالاتر از هر ولایتی است و ولایت رسول الله(ص) حتی از ولایت انسان بر نفس خویش، برتر و قویتر بوده و در اولویت است(احزاب، آیة 6)، ولایت باطنی رسول الله(ص) نیز اینگونه است. پس اگر در امر ظاهری انسان را بخواند میبایست به شتاب به سمت رسول الله(ص) برود و اجابت امر و دعوت کند(نور، آیة 63)، همچنین در امر باطنی نیز میبایست به سمت او شتافت و اطاعت امر کرد؛ زیرا دعوت ایشان در این امر باطنی موجب احیای نفوس انسانی و زنده دلی است؛ از همینروست که خدا میفرماید: اى کسانى که ایمان آوردهاید! چون خدا و پیامبر، شما را به چیزى دعوت کردند که به شما حیات مىبخشد، آنان را اجابت کنید؛ و بدانید که خدا میان آدمى و دلش حایل مىشود و هم در نزد او محشور خواهید شد(انفال، آیة ۲۴). پس اگر حضرت ابراهیم(ع) در مقام احیاگر مردگان جسمی میایستد و جسم متلاشی پرندگان را به هم میآورد و آنها را با «دعوت» خویش احیا میکند(بقره، آیة 260)، به طریق اولی رسول الله(ص) بهسادگی میتواند به اذن الله تصرفاتی در تکوین داشته باشد که ناظر به احیای جسم و احیای نفس و احیای قلب باشد. از همین رو ایشان میتواند با دعای خویش، مرده را زنده کند یا دل مرده را احیا نماید و زندگی بخشد و نفس را حیاتی نورانی عطا فرماید. از آنجا که قرآن، روح الهی خاص برای پیامبر(ص) است (شوری، آیة 52؛ نحل، آیة 2؛ غافر، آیة 15)، بهرهمندی از این روح الله تنها با عنایت و تفضل خاص پیامبر(ص) و پاسخگویی به دعوت آن حضرت(ص) امکانپذیر است. باید توجه داشت که قرآن به عنوان ریسمان الهی(آل عمران، آیة 103) نمیتواند رها و افتاده باشد، بلکه همواره آویزان است؛ یعنی یک سوی آن به دست خدا و این سوی دیگر آن به دست پیامبر(ص) و معصومان از عترت(ع) است، چنانکه در روایت است: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم» (غررالاخبار، ص 62) از همین رو بر اساس حدیث الثقلین میان قرآن و عترت(ع) جدایی نیست: «اِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللهِ وَ عِترَتی اَهلَ بَیتی فَاِنَّهُما لَن یَفتَرِقا حَتَّى یَرِدا عَلَیَّ الحَوض؛ من میان شما دو چیز ارزشمند و سنگین گذاشتم که کتاب الله و عترت من اهل بیت من است؛ پس آنان هرگز از هم جدایی ندارند تا زمانی که بر من در حوض وارد شوند». (عیون أخبارالرضا(ع)، شیخ صدوق ج ۲ ص ۶۲؛ کمال الدین، شیخ صدوق ج ۱ ص ۲۳۴؛ الأمالی للطوسی، شیخ طوسی ص ۵۴۵؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی.ج ۲۳، ص ۱۴۵). بر این اساس بهرهمندی از قرآن و نور احیاکنندة قلوب آدمی، تنها با اطاعت از پیامبر(ص) و عترت طاهره(ع) شدنی است و کسی که بخواهد به تنهایی بدون پیامبر(ص) و معصومان(ع) از قرآن بهرهمند شود، از نور احیاگر آن هیچ بهرهای نمیبرد و زندهدل نمیشود. پس اگر گفته میشود که انس با قرآن (نهجالبلاغه، ترجمة دشتى، ص 333.)، موعظه پذیری از قرآن (نهجالبلاغه، خ 107، ص 322)، تفکر و تعقل و تفقه(همان، نامة 31، ص 909؛ بحارالانوار، ج 78، ص 115)، همنشینی با صالحان، فاضلان و عالمان(نهجالبلاغه، خ 175، ص 566؛ شرح غررالحکم، ج 6، ص 126؛ بحارالانوار، ج 78، ص 308)، مراعات تقوای الهی (بحارالانوار، ج 77، ص 45، 46 و 285)، دوری از گناه (نهجالبلاغه، خ 189، ص 635)، محبت دنیا (بحارالانوار، ج 73، ص 75؛ شرح غررالحکم، ج 3، ص 397) و ذکر و یاد خدا (شرح غررالحکم، ج 4، ص 394؛ همان، ج 6، ص 137؛ همان، ج 4، ص 30) و مانند آنها از اسباب زندهدلی و رهایی از دلمردگی است، به این معنا است که این امور را با توسل به پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) انجام دهید؛ چرا که بدون آنان هرگز انسان به جایی نمیرسد؛ زیرا از نظر قرآن، لازم است تا انسان وسایلی را برای رسیدن به خدا و بهرهمندی از نورانیت احیاگر او به کار گیرد و بجوید که مهمترین آنها توسل به خود پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) ایشان است (مائده، آیة 35)؛ چرا که توسل به ایشان هیچ منافاتی با توحید ندارد؛ زیرا خدا همة امور را بر اساس اسباب انجام میدهد و از انسان نیز میخواهد تا اسباب مناسب برای هرکاری را بیابد و با آن، کارها را پیش برد(کهف، آیات 82 تا 85). اسباب همان کارگزاران الهی و ابزارهایی است که بهعنوان مظاهر الهی به کار گرفته میشود؛ پس همانطوری که اسبابی، چون فرشتگان به معنای نفی توحید نیست، همچنین اسبابی، چون اهل بیت(ع) یا پیامبر(ص) به معنای نفی توحید نیست؛ زیرا همانطوری که در وحی، نطق پیامبر(ص) از سوی خداست هرچند که از حلقوم رسولالله(ص) بیرون میآید(نجم، آیات 3 و 4)، همچنین فعل آن حضرت(ص) نیز فعل الله است(انفال، آیة 17). پس ایشان به عنوان مظاهر الهی و روح الله موجب احیاگری قلب و دلمردگان از بیایمانی است. هرگاه اسباب الهی بریده شود هیچ چیزی نمیتواند آن را به کار اندازد و تأثیری برگیرد؛ چنانکه خدا دربارة کافران در قیامت میفرماید: «وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ»(بقره، آیة 166)؛ زیرا آنان همة اسباب را از دست داده و پاره پاره کردهاند و چیزی از اسباب از جمله توسل و شفاعت را در اختیار ندارند؛ چون زمانی میتوان از اسباب از جمله شفاعت بهره برد که با خود چیزی از مودت و محبت و اطاعت برده باشد. خدا در قرآن بارها به عدم منافات میان توحید و استفاده از اسباب از جمله توسل به مظاهر الهی اشاره کرده است؛ از همین رو توسل جویی به پیامبر(ص) برای استغفار را بیان میکند و به انسانها میفرماید که استغفار آن حضرت(ص) را دست کم نگیرید که بسیار تاثیرگذار است؛ چرا که با استغفار آن حضرت(ص) نسبت به هرکسی خدا او را میبخشد(نساء، آیة 64).
دلمردگان زندهنما
در برابر چنین افراد دارای قلب سلیم و سالم، مردمان بیماردلی هستند که نفس و دل خویش را دفن و زنده به گور کردهاند(شمس، آیات 7 تا 10). آنان به سبب دلمردگی، ناتوان از شنیدن و پذیرش حق و دعوت نورانی و حیات بخش الهی هستند؛ زیرا قلبی زنده و بیدار و هوشیار ندارند تا بشنوند و بپذیرند(فاطر، آیة 22). از همین رو از نظر قرآن کافران و مشرکان فاقد نورانیت و حیات معنوی و حقیقی هستند(انعام، آیات 35 و 36 و 122؛ نمل، آیات 80 و 81؛ روم، آیات 52 و 53).
کافران و منافقان
از نظر قرآن، مؤمنان زنده هستند و کافران و مشرکان به حقیقت مردهاند هرچند که به ظاهر نفس میکشند و میخورند و میخوابند و زندهاند(فاطر، آیة 22؛ مجمع البیان، ج 7- 8، ص 633). خدا دربارة منافقان؛ این بیمار دلان دلمرده میفرماید: «و، چون آنان را ببینى هیکلهایشان تو را به تعجب وامىدارد و چون سخن گویند به گفتارشان گوش فرا مىدهى، گویى آنان چوبهای خشک پشت بر دیوارند [که پوک شده و درخور اعتماد نیستند] هر فریادى را به زیان خویش مىپندارند، خودشان دشمنند، از آنان بپرهیز، خدا بکشدشان تا کجا [از حقیقت] انحراف یافتهاند؛ و چون به آنان گفته شود: بیایید تا پیامبر خدا براى شما آمرزش بخواهد سرهاى خود را بر مىگردانند و آنان را مىبینى که تکبرکنان روى برمىتابند»(منافقون، آیات ۴ و ۵). خدا دربارة دلمردگان فاقد حیات معنوی میفرماید: «آیا کسى که مرده [دل] بود و زندهاش گردانیدیم و براى او نورى پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود، همانند کسى است که گویى گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون آمدنى نیست، اینگونه براى کافران آنچه انجام مىدادند زینت داده شده است»(انعام، آیة ۱۲۲). بنابراین، کافران به اصل توحید، همان مردگان حقیقی زندهنما در اجتماعات بشری هستند؛ چرا که حیات حقیقی انسان به توحید است و کسی که اهل توحید نیست و گرفتار کفر و شرک باشد، از حیات حقیقی بیبهره است؛ چنانکه امیرمؤمنان على(ع) مىفرماید: «التوحید، حیاهْالنفس؛ توحید، زندگى نفس انسانی است.»(نهجالبلاغه، خطبة 107، ص 324). پیامبر اکرم(ص) مىفرماید: «لیس من مات فاستراح لمیت انّما المیت میت الاحیا؛ مردة واقعى آن نیست که از دنیا رفته و در دیار آخرت سکونت گزیده، بلکه مرده آن است که در بین زندگان مىخورد، مىآشامد، راه مىرود و حرکت مىکند، ولى از هدایت الهى و نور آن بىبهره و گرفتار فسق و کفر شده است. اینان مردههایى متحرّک، زندههاى دل مردهاند. اینان نه مردههاى در قبرستان، بلکه مردگان حاضر در متن اجتماع هستند(امالی طوسی، 625/ 310).
دروغگویان
دلمردگان زندهنما کسانی هستند دارای ملکاتی ناپسند هستند. از جمله آنان، دروغگویانی هستند که دروغ ملکة آنان شده است؛ چنانکه امیر مؤمنان على(ع) دربارة آنان مىفرماید: «الکذّاب والمیّت سواء لانّ فضیلهْ الحىّ على المیّت، الثقهْ به فاذا لم یوثق بکلامه فقد بطلت حیاته؛ دروغگو و مرده مساویاند، براى اینکه امتیاز شخص زنده بر شخص مرده، اطمینان داشتن به شخص زنده است. بنابراین، اگر به گفتار او اطمینان نباشد، پس حیات او تباه و باطل شده است.»(غررالحکم، ص 220، ح 4386). همچنین آن دسته از انسانها هستند که نه تنها به منکرات و ضد ارزشها گرایش دارند، بلکه آن را ترویج میکنند؛ امام علی(ع) دربارة تارکان فریضة امر به معروف و نهی از منکر میفرماید: «مَن تَرَکَ إنکارَ المُنکَرِ بِقَلبِهِ و یَدِهِ و لِسانِهِ فَهُوَ مَیِّتٌ بَینَ الاحیا؛ کسى که انکار منکر را به وسیلة دل و دست و زبانش ترک مىکند، او همان مرده در بین زندگان است.»(بحارالانوار، ج 100، ص 94؛ غررالحکم. ج 2، ص 521).
مرفهان بیدرد
مرفهان بیدرد نیز از جمله مردگان حقیقی زندهنما هستند؛ چنانکه پیامبر اکرم(ص) مىفرماید: «از همنشینى با مردگان بپرهیزید.» عرض شد: اى رسول خدا! مردگان کیانند؟ فرمود: «هر ثروتمندى که ثروتش او را به طغیان وادارد.»(تنبیه الخواطر، ج 2، ص 32). امیر مؤمنان على(ع) مىفرماید: «هلک خزّان الاموال و هم احیا؛ خزانهداران اموال هلاک شدند و حال آنکه آنها (در دنیا) زنده هستند.»(نهجالبلاغه، کلمات قصار، ش 139، ص 1156). پیامبراکرم(ص) مىفرماید: «چهار چیز قلب را مىمیراند: گناه پشت سر گناه، زیاد مناقشه کردن با زنان، مجادله کردن با شخص احمق و همنشینى با مردگان.» در این هنگام عرض شد: اى رسول خدا! مردگان کیانند؟ فرمود: «ثروتمندان بىدرد.» (بحارالانوار، ج 73، ص 349 و ج 2.ص 128).
تحریفگران قرآن
از دلمردگانی که به ظاهر اهل اسلام و ایمان هستند، تحریفگران لفظی و معنوی آموزههای قرآن است؛ آنانی که مدعی علم و عالم بودن هستند، ولی از نورانیت علم الهی هیچ بهرهای نبردهاند. این دسته همان مردگان زندهنما در میان امت هستند که باید از آنان اجتناب کرد. امیرمؤمنان على(ع) در وصف آنان چنین مىفرماید: «و بنده دیگرى (را که خداوند دشمنش دارد، کسى است که) خود را عالم و دانشمند نامیده در صورتى که نادان است. پس از نادانان، نادانىها و از گمراهان، گمراهىها را فراگرفته و دامهایى از ریسمانهاى فریب و گفتار دروغ براى مردم گسترده، کتاب (خدا را) بر اندیشههاى خود حمل نموده (و تفسیر به رأى کرده)، حق را طبق خواهشهاى خویش قرار داده... و مىگوید: از شبهات خوددارى مىکنم؛ و حال آنکه در آنها افتاده است و مىگوید: از بدعتها کناره مىگیرم و حال آنکه در میان آنها خوابیده است. پس صورت (او) صورت آدمى و دل (او) دل حیوان است. باب هدایت و راه راست را نمىشناسد تا (در آن قدم نهاده) پیروى کند و دروازة کورى و گمراهى را نشناخته است تا از آن دورى گزیند. پس او مردهاى است در میان زندهها.» (نهجالبلاغه، خ 185، ص621)
غافلان
از نظر آموزههای اسلامی غفلت زدگان نیز مردگان حقیقی زنده نما در میان مردمان هستند؛ زیرا شخص غلفت زده، قلبش مرده است. امیرمؤمنان على(ع) مىفرماید: «هر کس غفلت بر او غلبه کند، قلبش مىمیرد.» (همان، خ 86، ص 214). همچنین امام باقر(ع) مىفرماید: «از غفلت بپرهیز، چون در غفلت، قساوت قلب است.» (شرح غررالحکم، ج 5، ص 293).
غافلان، از عذاب الهى و عقوبتهاى او غافلند، از مشکلات اقتصادى و مادى مردم غافلند، از کید و حیلة دشمنان اسلام غافلند، از مسائل سیاسى و فرهنگى جامعه غافلند، از موجبات هلاکت و گمراهى و دلمردگى خود غافلند. آنان به تعبیر على(ع) اشباح بلا ارواح هستند؛ یعنى پیکرهاى بىجان. (بحارالانوار، ج 78، ص 164) آنها بیدارند ولى خوابزده هستند، حاضرند ولى غایبند. اینان مردههاى متحرّکند.