قرآن و حاکمیت پیامبر اعظم‏(صلى الله علیه وآله وسلم)

18 تیر 1405
از مسائلى که دربارة اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مطرح است، محدودة اطاعت است. آیات و روایاتى که نقل شد، اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند. نه در این آیات و نه در آیات دیگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن جا که اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور کرد، اطاعت از پیامبر نیز از همین اطلاق برخوردار است.
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

قرآن و حاکمیت پیامبر اعظم‏(صلى الله علیه وآله وسلم)
نویسنده: ملیحة محمدیان
منبع: پژوهش‌های قرآنی، 1385، شمارَ 46و47، ویژه‌نامة وحی و پیامبری
چکیده
آیات ناظر به نقش و رسالت پیامبر اعظم(صلى الله علیه وآله وسلم) درجامعه به چند دسته تقسیم مى‌شود: 1ـ آیات اطاعت. 2ـ آیات اولویت. 3ـ آیات حکم. 4ـ آیات محوریت. 5ـ آیات ایمان به تشریع پیامبر(ص). از مجموع این آیات استفاده مى‌شود که رسالت و نقش پیامبر(ص) تنها در امور اخروى محدود نمى‌شود بلکه در زندگى اجتماعى نیز جایگاه مهم دارد و کسانى که در صدد توجیه این آیات بر آمده و مى‌پندارند که رسالت پیامبر(ص) تنها دعوت به‌سوى آخرت بوده است فهم درستى از آیات ندارند.
متن
آیات ناظر به نقش و رسالت پیامبر اعظم(صلى الله علیه وآله وسلم) درجامعه به چند دسته تقسیم مى‌شود:
1ـ آیات اطاعت. 2ـ آیات اولویت. 3ـ آیات حکم. 4ـ آیات محوریت. 5ـ آیات ایمان به تشریع پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم).
از مجموع این آیات استفاده مى‌شود که رسالت و نقش پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) تنها در امور اخروى محدود نمى‌شود، بلکه در زندگى اجتماعى نیز جایگاه مهم دارد و کسانى که در صدد توجیه این آیات بر آمده و مى‌پندارند که رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) تنها دعوت به‌سوى آخرت بوده است فهم درستى از آیات ندارند.
متن
آیات قرآن کریم دربارة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به چند دسته تقسیم مى‏شود: 1 - آیاتى که به مسألة اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏پردازد.
2 - آیاتى که ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و اولویت ایشان بر مؤمنان را مطرح مى‏کند.
3 - آیاتى که حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را مورد توجه قرار داده است.
4 - آیاتى که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى‏کند.
5 - آیاتى که مؤمنان را به ایمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به عنوان یکى از ارکان تشریع فرامى‏خواند.
1. آیات اطاعت
این دسته از آیات، اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را به شکل‏هاى گوناگون مورد توجه قرار داده است. در مواردى «اطاعت شدن» را از اهداف همة پیامبران(‏علیهم السلام) معرفى مى‏کند: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ؛ (نساء/ 64) ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر براى این که به فرمان خدا، از وى اطاعت شود.» و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در ادامة اطاعت از خداوند، مانند: «مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ» (نساء /80) به تفسیر آیاتى مى‏پردازد که در آن‏ها به اطاعت خداوند و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دستور داده شده است: «... أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْکُمْ؛ (نساء /59) اى کسانى که ایمان آوردید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خداو اولوا الامر [= اوصیاى پیامبر] را!» و این نکته را توضیح مى‏دهد که در این آیات، چه آن جا که اطاعت از آن‏ها با دستور جداگانه‏اى بیان شده است، مانند آیه‏اى که گذشت، و چه در مواردى دیگر، مانند آیه: «...أَطِیعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنْتُمْ تَسْمَعُونَ» (انفال / 20) مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است و فرمان به اطاعت خداوند، امرى مسلم، براى یادآورى و مقدمه‌چینى آورده شده است؛ زیرا وجوب اطاعت از خداوند – همان‌گونه که در بحث‏هاى کلامى مطرح است - با شناخت مولویت او به وسیلة عقل حاصل مى‏شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى‏انجامد. پس فرمان به اطاعت خداوند، در این آیات، ارشاد مردم به چیزى است که خود مى‏دانند و بیان این حقیقت است که اطاعت ازپیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در ادامة اطاعت از خداوند است. گواه این مطلب، آن که در هیچ آیه‏اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهایى نیامده است، در حالى که در بسیارى از آیات، دربارة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، یا به صورت فرمان از سوى خداوند، در کنار دیگر واجبات، آمده است، مانند: «وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ؛ (نور/ 56) و نماز را برپا دارید، و زکات را بدهید، و رسول (خدا) را اطاعت کنید تا مشمول رحمت (او) شوید». و یا به صورت فرمانى از زبان خود پیامبران(‏علیهم‌السلام) مانند: «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ» (شعراء /108)
اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
با توجه به معناى اطاعت، که عبارت از «امتثال امر» است، مى‏توان گفت، اگر پیامبران از خودشان، هیچ امر و نهیى نداشته باشند، اطاعت از آنان معنا ندارد؛ زیرا در این صورت، ایشان صرفاً واسطه در ابلاغ فرمان‏هایى هستند که از سوى خداوند صادر مى‏شود و لازم مى‏آید که آوردن «اطیعوا الرسول» در آیات، به منزلة تکرار «اطیعوا اللَّه» باشد، در حالى که هیچ نوع قرینه‏اى در کلام وجود ندارد. از سوى دیگر، این مشکل، در آیاتى مانند «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ» (نساء /80) و «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» (نساء /64) بیش‏تر مى‏شود؛ زیرا لازمة سخن یاد شده در این آیات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟ بنابراین با توجه به این آیات و نیز آیاتى که فرمان‏هاى پیامبران‏(علیهم‌السلام) را به اقوام خود نقل مى‏کند، مانند فرمان حضرت موسى‏(علیه‌السلام) به هارون، که از او مى‏خواهد در میان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پیش ببرد. «وَقَالَ مُوسَى لْأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ...» (اعراف /142) و مانند فرمان هارون به مردم «وَإِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَأَطِیعُوا أَمْرِى» (طه /90) و عتاب حضرت موسى‏(علیه‌السلام) به هارون، که «آیا نافرمانى مرا کرده‏اى؟» «أَفَعَصَیْتَ أَمْرِى» (طه / 93) هم چنین آیاتى که خداوند مؤمنان را از مخالفت با دستورهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر حذر مى‏دارد: «فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ» (نور /63) و آیاتى که در آن‏ها، پیامبران‏(علیهم‌السلام) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، که به رعایت احکام نازل شده از سوى او به دست مى‏آید فرا مى‏خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى‏کنند. مانند: «قَالَ یَاقَوْمِ إِنِّى لَکُمْ نَذِیرٌ مُّبِینٌ أَنِ اعْبُدُوْا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِیعُونِ» (نوح /3-2) روشن مى‏شود که خداوند کارهایى را به پیامبران(‏علیهم‌السلام) تفویض کرده است تا با اذن او، در میان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نیز لازم است از ایشان اطاعت کنند. در روایات نیز با استشهاد به آیات قرآن کریم، مسألة تفویض امور به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به شکل‏هاى گوناگون مطرح شده است. روایات بسیارى با استشهاد به آیه «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» (حشر/7) مسألة تفویض امور به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)1 و تفویض امر دین به ایشان،2 که هرچه را او حلال کند، حلال است و هرچه را او حرام کند، حرام3، و تفویض امر خلق به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را مطرح مى‏کنند.4
گسترة اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
از مسائلى که دربارة اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مطرح است، محدودة اطاعت است. آیات و روایاتى که نقل شد، اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند. نه در این آیات و نه در آیات دیگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن جا که اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور کرد، اطاعت از پیامبر نیز از همین اطلاق برخوردار است. از این رو، همة مفسّران که پیرامون آیة «أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (نساء /59) بحث کرده‏اند، چون اطاعت از «اولى الامر» نیز مطلق است، در صدد تبیین عصمت آنان برآمده‏اند؛ زیرا اطاعت مطلق از هیچ‌کس را بدون عصمت روا نمى‏دانند.5 آیات دیگرى که به بیان مسألة حاکمیت سیاسى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏پردازد و در آینده از آن‏ها بحث خواهیم کرد، بیانگر این مسأله است که اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى. گواه این مطلب شأن نزول آیة «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» (حشر/7) است. این آیه مربوط به فیى‏ء و تقسیم آن است که از سویى به امور اجتماعى و از سویى دیگر، به منافع فردى اشخاص ارتباط دارد. این نشان مى‏دهد که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دربارة درآمدهاى عمومى تصمیم گیرنده است و مى‏تواند طبق مصلحت آن را بین کسانى که در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‌طور غیرمساوى تقسیم کند. هرچند مفهوم این آیة شریفه، عام است و همة فرمان‏هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را - همان‏گونه که روایات نیز بیان کننده آن است - دربرمى‏گیرد.
شبهات دربارة اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
شبهاتى دربارة اطاعت از پیامبران(‏علیهم‌السلام) مطرح شده است که دسته‏اى از آن‏ها مربوط به مسألة دین به‌طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى دیگر در رابطه با خصوص دین اسلام است. هرچند بحث دربارة قسمت اول، از موضوع این نوشته، بیرون است و خود نیاز به تحقیقى جداگانه دارد، ولى از آن جا که قرآن کریم، هم دربارة دیگر انبیاء(علیهم‌السلام) پرداخته و هم مباحث کلى دربارة دین مطرح کرده است، با بحث دربارة قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نیز تبیین مى‏شود. برخى با استناد به آیاتى از قرآن کریم، بر عدم ارتباط دین با زندگى روزمرة مردم و عدم تسلط پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر جامعة مؤمنان استدلال کرده‏اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند پنداشته‏اند که مأمور ابلاغ پیامى دربارة مبدا و معاد است و دین را نیز امرى که فقط به این دو شأن مى‏پردازد، تفسیر کرده‏اند. از این رو، رهبرى جامعه و دخالت در امورى که مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزة وظیفة ایشان خارج دانسته‏اند. اینان براى اثبات مدعایشان به آیاتى که وظیفة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را امور غیر اجتماعى معرفى کرده است، استدلال کرده‏اند. در این‌جا به بررسى این ادله مى‏پردازیم.
نفى کارها از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
یکى از آیاتى که براى مدعاى یاد شده بدان استدلال شده است، آیه‏اى است که نقش پیامبر را در کارها نفى مى‏کند: «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْ‏ءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ؛ (آل عمران /128) هیچ‌گونه اختیارى (دربارة عفو کافران، یا مؤمنان فرارى از جنگ) براى تو نیست؛ مگر این که (خدا) بخواهد آنها را ببخشد، یا مجازات کند.» امّا این آیه، همان‌گونه که از سیاق آن پیداست و مفسّران نیز گفته‏اند،6 مربوط به حادثة شکست مسلمانان در جنگ احد است و آن چیزى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نفى گردیده، شکست در این جنگ و پیروزى در جنگ بدر است. آیه مى‏خواهد بگوید که آن نصرت، از سوى خداوند بود و این شکست نیز ربطى به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) ندارد؛ شاهد بر این مطلب آیات بعد است که در جواب شک مسلمانان در این‌که آیا آن‏ها از موقعیتى برخوردارند، خداوند همة امور را به خود اختصاص مى‏دهد: «إِنَّ الأَمْرَ کُلَّهُ لِلّهِ» (آل عمران /154) با این حال، اگر آیه را مطلق و مربوط به همة امور نیز بدانیم، چنان‌که بعضى روایات، آن را مربوط به نگرانى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از خبر دادن از ولایت حضرت على(‏علیه‌السلام) دانسته‏اند،7 باز هم براى استدلال بر مدعا کفایت نمى‏کند؛ زیرا اولاً در همین روایات، این ایراد از سوى شخصى مطرح شده که خیال مى‏کرده است این آیه مى‏گوید هیچ امرى در دست پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله وسلم) نیست و امام‏(علیه‌السلام) با استشهاد به آیة: «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» (حشر /7) به نفى آن استدلال پرداخته و مى‏فرماید که خداوند همه چیز را در اختیار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گذاشته است و آن‌گاه مورد آیه را مشخص کرده که مربوط به ترس پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از دشمنان، در اظهار ولایت حضرت على‏(علیه‌السلام) است. ثانیاً هنگامى که این آیه را در کنار آیات دیگر مى‏گذاریم، مانند آیات هدایت مى‏شود که خداوند آن را در برخى آیات، از پیامبرش نفى مى‏کند: «إِنَّکَ لاَ تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِى مَن یَشَاءُ؛ (قصص /56) تو نمى‏توانى کسى را که دوست دارى هدایت کنى؛ ولى خداوند هرکس را بخواهد هدایت مى‏کند». «وَمَا أَنتَ بِهَادِى‏الْعُمَیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ (نمل /81) و نیز نمى‏توانى کوران را از گمراهیشان برهانى.» و در مواردى به او نسبت مى‏دهد و او را هادى مى‏خواند: «إِنَّکَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» (شورا /52) زیرا در این بحث نیز خداوند در آیاتى، مانند آیة 7 از سورة حشر و نیز آیة: «وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ» (آل عمران /159) «امر» را به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت مى‏دهد و در آیاتى دیگر، همة آن را به خود نسبت مى‏دهد: «إِنَّ الأَمْرَ کُلَّهُ لِلّهِ» (آل عمران /154) «بِل لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً» (رعد /31). این، در حقیقت، به اثبات و نفى استقلالى و تبعى بر مى‏گردد که قرآن کریم همه چیز را در اختیار خداوند مى‏داند و او است که اگر بخواهد، چیزى را به کسى و از جمله، پیامبرانش مى‏بخشد و هرگاه توهم شود که شخصى مستقلاً صاحب چیزى است، آن را از همه نفى کرده و به خود نسبت مى‏دهد؛ همان‏گونه که در این آیه مشاهده مى‏کنیم: «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَى» (انفال /17)
نفى وکالت و تسلط از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
از جمله آیاتى که دربارة عدم ارتباط رسالت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با امور اجتماعى به آن‏ها استدلال شده است، آیاتى است که تسلط و جبار بودن یا حافظ و وکیل بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر مردم را نفى مى‏کند.8 در مورد اول، دو آیه در قرآن کریم آمده است که در یکى سیطره و تسلط پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر مردم نفى شده است و در دیگرى جبار بودن ایشان: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَیْهِم بِجَبَّارٍ؛(ق /45) ما به آنچه آنان مى‏گویند، آگاه‌تریم، و تو مأمور به اجبار آنها (به ایمان) نیستى». «فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ؛ (غاشیه /22-21) پس تذکر ده که تو فقط تذکر دهنده‏اى! تو سلطه‏گر بر آنان نیستى که (بر ایمان) مجبورشان کنى». در رابطه با این آیات، نیز باید گفت هر دو آیه در سوره‏هاى مکى آمده است و همان‌گونه که از سیاق آیات قبل و بعد مشخص است، مربوط به امر هدایت و ایمان هست؛ زیرا مخاطب آن‏ها مشرکانند. خداوند در این دو آیه، مى‏خواهد اجبارى بودن هدایت را نفى کند و به پیامبرش(‏صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏گوید: تو با زور نمى‏توانى آنان را هدایت کنى؛ زیرا در این امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده‏ام؛ چون سنت الهى بر این قرار گرفته که خود مردم، با اختیار خود، هدایت را بپذیرند و اگر قرار بود که کسى به اجبار هدایت شود، خداوند، خود مى‏توانست همه را مؤمن کند: «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِى الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً»(یونس /99) این مطلب دربارة آیة: «فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ» (غاشیه /21-22) واضح‏تر است؛ زیرا آیة «لَسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ» تفسیر آیة «فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ» است و در بخش بعدى، دربارة حصر وظیفة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت. از سوى دیگر، اگر این آیات را ناظر به امور اجتماعى بدانیم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدینه نیز بگیریم، آن چه این آیات از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نفى مى‏کنند، صفت زورگویى و تسلط با زور است و چنین اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاکمیت سیاسى پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله وسلم) از ایشان منتفى است؛ زیرا حکومت حضرت، چون مبتنى برحق است، براساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذیرد: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ؛ (آل عمران /159) به (برکت) رحمت الهى، در برابر آنان [= مردم] نرم (و مهربان) شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند.» نه بر اساس جباریت و زورگویى؛ بلکه برعکس خداوند حاکمیت بر اساس زور را در مقابل حکومت پیامبران‏(علیهما‌السلام) معرفى مى‏کند: «و تِلْکَ عَادٌ حَجَدُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنیدٍ؛(هود /59) و این قوم «عاد» بود که آیات پروردگارشان را انکار کردند؛ و پیامبران او را معصیت نمودند؛ و از فرمان هر ستمگرِ دشمنِ حق، پیروى کردند.» اما آیاتى که وکیل و حفیظ بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را نفى مى‏کنند، در این جهت که مختص به هدایتند با آیات قبل یکسانند. آیة 107 از سورة انعام، جامع هر دو عنوان است و آیة قبل از آن، با فرمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) که «تنها تابع وحى باش» آغاز مى‏شود: «اتَّبِعْ مَاأُوْحِیَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ . وَلَوْ شَاءَ اللّهُ مَاأَشْرَکُوا وَمَا جَعَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَمَا أَنْتَ عَلَیْهِم بِوَکِیلٍ؛ از آنچه از سوى پروردگارت بر تو وحى شده، پیروى کن! هیچ معبودى جز او نیست! و از مشرکان روى بگردان! اگر خدا مى‏خواست، (همه به اجبار ایمان مى‏آوردند، و) هیچ یک مشرک نمى‏شدند؛ و ما تو را مسؤول (اعمال) آنها قرار نداده‏ایم؛ و وظیفه ندارى آنها را (به ایمان) مجبور سازى!» از این‌رو، هرچند این آیات، مسؤولیت حفاظت و وکالت را از دوش پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) برمى‏دارند، ولى خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است. علامه طباطبایى در این باره مى‏فرماید: «کلام خداوند: «وَمَا جَعَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَمَا أَنْتَ عَلَیْهِم بِوَکِیلٍ» هم چون قسمت‏هاى قبل آیه، براى دل‌دارى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و آرامش نفس او است و مثل این که از «حفیظ»، کسى اراده شده است که ادارة امور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق و غیره را بر عهده دارد و از «وکیل»، کسى که موظف به ادارة کارهاى موکل عنه است تا بدین وسیله، نفع‌هایى را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند. پس معناى آیه به‌طور خلاصه این است که نه امور تکوینى مشرکان و نه امور حیات دینى آنان، هیچ کدام بر عهدة تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون کند».9 از سوى دیگر، مى‏بینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتى مسلمان بر گرد پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) متفاوت مى‏شود و مسؤولیت ایشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود. در روایتى10 ابن عباس مى‏گوید: آیه‏اى سنگین‏تر از این، بر پیامبر نازل نشد و از این رو، هنگامى که اصحاب به او گفتند: اى پیامبر! پیرى زود هنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سورة هود و واقعه، مرا پیر کرد». در روایت دیگر11 شخصى علت این مسأله را مى‏پرسد و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به آیة «فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ» اشاره مى‏فرمایند. امام خمینى (قدس سره) خصوصیت اشارة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به این آیه از سورة هود، نه از سورة شورا را به خاطر ذیل آن دانسته‏اند که با خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در استقامت خویش مشکلى نمى‏دید که به خاطر آن، زود هنگام پیر گردد.
انحصار وظیفة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در بشارت و ترساندن
براى نفى دخالت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور اجتماعى، به آیات دیگرى نیز استدلال شده است که آن حضرت را انحصاراً «نذیر» یا «نذیر و بشیر» مى‏خواند: «إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِیرٌ» (فاطر /23) «إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (اعراف /188) پس پیامبران وظیفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین ساحت است و ربطى به امور اجتماعى ندارد.12 در نقد این استدلال باید گفت بررسى آیاتى که داراى چنین محتوایى هستند، نشان مى‏دهد که همة آن‏ها چه آیاتى که در ابتداى بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نازل گردیده و چه آیاتى که در مدینه و پس از هجرت نازل شده مانند: «یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ بَشِیرٍ وَلاَ نَذِیرٍ...» (مائده /19) در برابر کافران و مشرکان جهت‏گیرى شده است و این مطلب دربارة همة پیامبران(‏علیهما‌السلام) عمومیت دارد که وظیفة ابتدایى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. این یعنى این‌که وظیفة پیامبران – همان‌گونه که راه منطقى آن نیز همین است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد - داراى مراحل مختلفى بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى که هنوز یار و یاورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن کارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زیرا مخاطبى جز کافران و مشرکان نداشته‏اند. هرچند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنى تا هنگامى که در محدودة جغرافیایى رسالت آنان افراد غیر مؤمن وجود داشتند، بر عهدة ایشان بوده است؛ اما این آیات نمى‏توانند دربارة وظیفة آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص کند؛ زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان به‌طور کلى متفاوت هستند. با دقت در آیات قرآن کریم، پى مى‏بریم که وظیفة ترساندن و بشارت دادن پیامبران(علیهم السلام) تا مرحلة ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگرى، هم بر عهدة آنان و هم بر عهدة پیروان‏شان گذاشته مى‏شود. در آیات 8 به بعد از سورة فتح، این مطلب به‌خوبى آشکار است. خداوند نخست وظیفة شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را بیان مى‏کند و غایت آن را ایمان مردم به خداوند و رسول او سپس یارى و تعظیم او قرار مى‏دهد و سپس بیعت کنندگان با پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را بیعت کنندگان با خداوند معرفى مى‏کند و به ستایش کسانى که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچ‌گاه مخالفت با پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را روا نمى‏دارند و نیز به نکوهش تخلف کنندگان، مى‏پردازد. از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بودن، بعد از مرحلة ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحلة قبل از آن. گواه بر این مطلب، آن که همة آیاتى که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت با پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏گوید، آیاتى مدنى و مربوط به جامعة اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند. پرسشى که در این جا باقى مى‏ماند، دربارة آیاتى است که وظیفة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن مى‏داند. در پاسخ، نخست باید گفت که حصر دو گونه است: حصر حقیقى و حصر اضافى. حصر اضافى در مواردى به‌کار مى‏رود که چیزى را نسبت به اوضاع و احوال و شرایطى خاص نسبت به چیز دیگرى مى‏سنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد دیگر را در بر نمى‏گیرد؛ اما حصر حقیقى، بر خلاف آن، شامل همة شرایط و همة چیزها مى‏شود. با دقت در آیة «وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ فِى الْأَسْوَاقِ» (فرقان /20) معناى حصر اضافى روشن مى‏شود؛ زیرا اگر حصر حقیقى باشد، لازم مى‏آید تا کار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى‌که با نظرى اجمالى به آیات بعد، در مى‏یابیم که این حصر، در پاسخ به ایراد مشرکان بر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) وارد شده است که چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است. از این رو، وقتى به آیات قبل و بعد آیات انذار و تبشیر مراجعه کنیم، مى‏بینیم که همة این حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‌جاى کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‌خواستند زمان قیامت را براى آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا این که چرا گنج بر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرود نمى‏آید و فرشته‏اى به همراه ندارد و...: «فَلَعَلَّکَ تَارِکُ بَعْضَ مَا یُوحَى إِلَیْکَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُکَ أَن یَقُولُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جَاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّمَا أَنتَ نَذیرٌ وَاللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَکِیلٌ» (هود /12) و هیچ گاه در صدد حصر وظایف واقعى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در این امور نبوده‏اند. گواه دیگر بر اضافى بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است، در آیاتى که در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‌چنین در همة آیاتى که دربارة وظایف ایشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى سخن گفته‏اند که بعضى از آن‏ها حضرت را تنها «نذیر» مى‏دانند و بعضى، «نذیر و بشیر» و برخى دیگر، که در آن‏ها نیازى به حصر نبوده، این وظایف به تفصیل بیان شده است. «یَاأَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً وَدَاعِیاً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً؛ (احزاب/ 46-45) اى پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذارکننده! و تو را دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او قرار دادیم، و چراغى روشنى‏بخشى».
2. آیات ولایت و اولویت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
از گذشته، کسانى که دربارة ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کرده‏اند، وجوه گوناگونى را براى محدودة آن مطرح کرده‏اند که محدودترین آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است؛ ولى اخیراً با برداشتى خاص از معناى ولایت و نگرشى منفى دربارة دخالت انبیاء(علیهما‌السلام) در امور اجتماعى، بحث‏هایى دربارة اختصاص ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به افرادى که خود توانایى ادارة امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آن‌گاه که بر طبق آیة «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» (احزاب /6) بحث از اولویت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت به امور مؤمنان از خود آنان، پیش مى‏آید، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند که در این امور، بین ولایت مؤمنان و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) تعارض حاصل شود.13 آقاى حائرى یزدى در این جا صریحاً ولایت را به مورد «حجر» اختصاص مى‏دهد و از این رو، بر تعبیر «ولایت فرزانگان»، که از سوى آیةاللَّه جوادى آملى مطرح گردیده، ایراد مى‏گیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد. به نظر مى‏رسد نقد کنندة محترم به اصل مقاله14 توجه نکرده است؛ زیرا در مقاله به تفصیل در بارة تفاوت بین ولایت بر محجوران و ولایت بر جامعه، که مقتضى آیة «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ...» است، سخن گفته و احکام هریک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ به نقد نیز این مطلب، دوباره توضیح داده شده است. در مورد ولایت تشریعى پیامبر اکرم(‏صلى الله علیه وآله وسلم) و براى روشن شدن معناى آن توجه به این نکته ضرورى است که وقتى دربارة ولایت تشریعى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) سخن مى‏گوییم، مقصود قانون‌گذارى و ادارة امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر براى اجتماع است «لَابُدّ لِلنَّاسِ مِنْ أمِيرٍ ...» که ممکن است به انتخاب مردم تحقق یابد یا هم چون حکومت‏هاى دیکتاتورى، با زور و یا به انتصاب از سوى خداوند باشد که در همة موارد، حاکمیت و ولایت بر مردم، از سوى شخص حاکم وجود دارد؛ زیرا حتى در آن جا که مردم شخصى را براى ادارة امور خویش برمى‏گزینند و رتق و فتق امور خویش را به او مى‏سپارند، او براى ادارة اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسیارى امور شخصى افراد نیز دخالت مى‏کند که آنان شاید راضى به آن نباشند. بنابراین قبول ضرورت حکومت براى جامعه با قبول گونه‏اى از ولایت براى حاکم نسبت به امور جامعه، ملازم است. اختصاص ولایت به باب حجر، همان‏گونه که در پاسخ آیت اللَّه جوادى آملى به نقد مقالة ایشان آمده است، نقض‏هاى بسیارى در ابواب فقهى دارد؛ زیرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایت‏هایى از سوى امام، فقها، پدر و... برخورد مى‏کنیم که هیچ‌یک ربطى به حجر مولى علیه ندارد. حتى در باب نماز جمعه، عده‏اى از فقها، با برداشت از بعضى روایات، امام معصوم‏(علیه‌السلام) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غیبت، اقامة آن را روا نمى‏دانند. دربارة آیة «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»، ظهور آیه – همان‌گونه که آیت اللَّه جوادى آملى15 و مفسّران دیگر گفته‏اند - بر این دلالت دارد که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت به خود مؤمنان اولویت دارد نه نسبت به ولایت مؤمنان، آن‌گونه که از سخن آقاى حائرى فهمیده مى‏شود و معناى اولویت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت به آنان، تقدم رتبى در امور و کارهاى‏شان است که اگر در موردى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) تصمیمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، دیگر نوبت به خودشان نمى‏رسد که بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند؛ ولى اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نظرى نداشت – همان‌طور که در بیش‏تر امور، که به‌طور صحیح به دست مؤمنان اداره مى‏شود - خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند؛ این مطلب، از آیة «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» (احزاب /36) نیز استفاده مى‏شود؛ زیرا شأن نزول این آیه، دخالت و حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در یک امر شخصى، یعنى ازدواج زینب بنت جحش، براى برطرف کردن یک سنت اجتماعى غلط بود و آیه اولویت حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بیان مى‏کند. به‌نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بحث از این که ایشان تا چه اندازه بر امور شخصى افراد ولایت دارند، بى‌مورد است، هرچند در بحث‏هاى دیگر، براى مشخص شدن دایرة ولایت فقیه، امرى لازم به نظر مى‏رسد. از این رو، در این جا از این بحث صرف نظر کرده و با سخن علامه طباطبایى دربارة آیة «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ ...» این بحث را به پایان مى‏بریم: «انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناى آیه این است که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از خود آنان به خود آنان اولویت دارد و معناى اولویت، رجحان جانب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است هنگامى که امر دایر بین ایشان و دیگران شود. پس خلاصه این که هرچه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوت و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بین پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و خودش در یکى از آن‏ها دایر شود، جانب پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر خودش ارجحیت دارد.»16 در روایات نیز این مطلب به شکل‏هاى گوناگون بیان شده است. در یک روایت، امام (علیه‌السلام) ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه مى‏کند که بر پسر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده مى‏گیرد. پس بر مؤمنان نیز لازم است از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) اطاعت کنند و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نیز هزینة آنان را بر عهده مى‏گیرد. آن‌گاه همین مقام را براى حضرت على(‏علیه‌السلام) و دیگر ائمه(‏علیهم‌السلام) بیان مى‏کنند و به آیة «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً» (نساء/36) بر پدر بودن ایشان استشهاد مى‏کنند.17
3. آیات بیانگر حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)
دستة سوم از آیاتى که به حاکمیت سیاسى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى‏پردازد، آیاتى است که ایشان را حاکم در میان مردم معرفى مى‏کند. این آیات، به سه صورت در قرآن مطرح شده است: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفى مى‏کند: «إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ؛ (نساء /105) ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در میان مردم قضاوت کنى.» دستة دیگر، مقتضاى ایمان را حاکم کردن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور اختلافى میان مؤمنان و تسلیم در برابر حکم ایشان مى‏داند: «فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فِیَما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فِى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ (نساء /65) به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر این که در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نکنند؛ و کاملاً تسلیم باشند.» و دستة سوم، حکم ابتدایى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب مى‏کند: «وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛ (احزاب /36) هیچ مرد و زن باایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بدانند، اختیارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد...» در گذشته اشاره شد که «حکم» در قرآن کریم، مربوط به امر قانون گذارى و تشریع است؛ زیرا حکم، به‌طور انحصارى در اختیار خداوند است: «وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِن شَیْ‏ءٍ فَحُکْمُهُ إِلَى اللَّهِ» (شورى /10) گاهى نیز به کتاب و گاه به پیامبران(‏علیهم‌السلام) نسبت داده شده است. از این‌رو، تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران(‏علیهما‌السلام)، احکام کلى مورد نیاز مردم را بیان مى‏کند؛ همان‌گونه که آیة زیر بر آن دلالت دارد: «وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (نحل /46) و امور حکومتى، که بستگى به شرایط مختلف دارد، و همین‌گونه امور قضایى جزئى، که بر طبق قوانین کلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهدة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است: «إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ؛ (نساء /105) مااین کتاب را بر حق بر تو نازل کردیم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در میان مردم قضاوت کنى.» علامه طباطبائى قدس سره در این باره مى‏فرماید: «اطاعت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) دو جهت دارد: یکى جهت تشریع آن‌چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحى مى‏کند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است؛ همان‌گونه که خداوند متعال فرموده است: «وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ...». دوم تصمیم‏هاى خودش است که مربوط به امر ولایت حکومت و قضاوت او است و خداوند متعال فرموده است: «لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ ...» و این شامل تصمیم‏هایى است که بر اساس ظواهر قوانین قضایى، بین مردم حکم مى‏کند و نیز تصمیم‏هایى که در امور مهم، به آن‏ها حکم مى‏کند و خداوند به او دستور داده است که در آن‏ها با مردم مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ» (آل عمران /159) که در مشورت، مردم را داخل کرده است؛ ولى در تصمیم‏گیرى، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را تنها ذکر کرده است.18 روایات نیز با استشهاد به آیاتى که حکم را بر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت مى‏دهند، مسألة تفویض امور دین و دنیاى مردم را به او، مطرح مى‏کنند. از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده است: «لاَ وَ اَللَّهِ مَا فَوَّضَ اَللَّهُ إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ إِلاَّ إِلَى رَسُول‌الله وَ إِلَى اَلْأَئِمَّةِ. قَالَ عَزَّ وَ جَلّ: إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلْكِتابَ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّاسِ بِما أَراكَ اَللّهُ».19 در روایت دیگرى از امام صادق(‏علیه‌السلام) نقل شده است: «إنّ اللّه َ عزّوجلّ أدّبَ نبيَّه فلَمّا أكمَلَ لَهُ الأدبَ قالَ: «إنّكَ لَعلَى خُلُقٍ عظيمٍ» ثمّ فَوّضَ إليهِ أمرَ الدِّينِ و الاُمّة لِيَسُوسَ عِبادَهُ فَقال عَزَّوَجَلَّ: «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»20 معناى حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) سیاق آیات با اختصاص آن به مورد قاضى تحکیم، که در مورد آیة 36 سورة اعراف احتمال داده شده است،21 ناسازگارست؛ زیرا اولاً همان‌گونه که از آیات و روایات، آشکار شد، این حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) همان حکم انحصارى خداوند است که به او تفویض شده است و مورد آن، امور دین و جامعة مؤمنان مى‏باشد. ثانیاً در آیة «فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ...» (نساء /65) نیز با رجوع به آیات قبل مى‏بینیم که ابتدا آیة «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ ...» (نساء /59) قرار دارد و سپس به این مسأله پرداخته شده که هرگاه به مردم گفته مى‏شود که به‌سوى آن‌چه خدا نازل کرده و به‌سوى رسول بیایید، منافقان از رسول اعراض مى‏کنند. آن‌گاه این حکم کلى، دربارة همة پیامبران مطرح گردیده که «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» و سپس آیة مورد نظر نازل شده است و مؤمنان را کسانى قلمداد کرده که اولاً پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را در بین خود حاکم گردانند؛ یعنى ملزم هستند که او را حاکم کنند. ثانیاً از دل و جان، به حکم او راضى و تسلیم باشند و در آیة بعد، یکى از احکامى را که احتمال داشت از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) صادر گردد، با این مضمون توضیح مى‏دهد که «اگر ما به آنان دستور مى‏دادیم که همدیگر را بکشید یا از شهر و دیارتان بیرون روید، جز تعداد اندکى آن را اجرا نمى‏کردند». در روایتى از امام صادق‏(علیه‌السلام) در توضیح آیة «فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ...» آمده است: «لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اَللَّهَ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا اَلصَّلاَةَ وَ آتَوُا اَلزَّكَاةَ وَ حَجُّوا اَلْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْ ءٍ صَنَعَهُ اَللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ النّبی أَلاَّ صَنَعَ خِلاَفَ اَلَّذِي صَنَعَ؟ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِينَ ثُمَّ تَلاَ هَذِهِ اَلْآيَةَ: «فَلا وَ رَبِّكَ ...» ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ: فَعَلَيْكُمْ بِالتَّسْلِيمِ؛22 اگر گروهى خدا را به وحدانیت بپرستند و نماز را به‌پا دارند و زکات را بپردازند و حج را انجام دهند و روزة رمضان را بگیرند سپس بگویند این، کار خدا و آن، کار پیامبر که بر خلاف کار خداست یا در دل‌شان چنین بپندارند آنان مشرک‌اند پس آیة: «فَلا وَ رَبِّكَ ...» را تلاوت کرد و فرمود باید تسلیم باشید». ثالثاً در آیة مورد استشهاد، براى حمل حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بر قاضى تحکیم - همان‏گونه که قبلاً هم توضیح داده شد - مسأله روشن‏تر است؛ زیرا در آن جا اصلاً سخن از پذیرش یا عدم پذیرش نیست تا حمل بر قضاوت در امور شود؛ بلکه بحث در این است که هرگاه امر مبرمى از سوى خدا و رسول صادر گردید، دیگر مؤمنان از خود اختیارى ندارند؛ یعنى حتى امورى که به گونة عادى در اختیار خودشان است، با حکم خدا و رسول، از آنان سلب مى‏شود. این مطلب، حکایت از این مى‏کند که حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) شامل همة دستورهایى است که ایشان در موارد مختلف داده‏اند و حتى عمل به این احکام، اعم از این است که او حضور داشته باشد یا نه و در صورت عدم حضور او نیز اگر مسأله‏اى پیش آید که حکمش از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) صادر شده باشد، عمل به آن لازم است.
4. آیات بیانگر محوریت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور اجتماعى
قرآن کریم یکى از اهداف بعثت انبیاعلیهمالسلام) را اقامة قسط در جامعة انسانى معرفى مى‏کند: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛ (حدید /25) ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب (آسمانى) و میزان (شناسایى حق از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.» عدالت اجتماعى یکى از آرزوهاى جوامع بشرى در طول تاریخ بوده و هست و همة کسانى که به‌گونه‏اى ادارة جامعه را بر عهده دارند یا مى‏خواهند بر عهده بگیرند، آن را به مردم نوید مى‏دهند و خداوند نیز پیامبران(‏علیهم‌السلام) را با همین هدف، به میان مردم فرستاده است و ابزار لازم را نیز، که عبارت از کتاب و میزان باشد، در اختیار آنان قرار داده است (ناگفته نماند که قسط در مورد انبیاء، دایره‏اى بسیار وسیع‏تر از آن‌چه مربوط به زندگى مادى انسان است، دارد). نکته‏اى که در آیة شریفه وجود دارد - و جزو سنت‏هاى تغییرناپذیر خداوند است - این است که مردم در پذیرش هدایت تشریعى خداوند، مختارند. از این‌رو، رهبرى پیامبران بر اساس ایمان تحقق مى‏یابد، نه بر اساس زور و اجبار و در این آیه نیز پس از تأمین محورهاى تحقق قسط در اجتماع، که عبارتند از: رهبرى معصومان و قانون، قیام به قسط بر عهدة خود مردم گذاشته شده است. جالب این که قوة قهریه، که یکى از ضروریات براى اصلاح جامعه است، در مرحلة بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پیامبران‏(علیهما‌السلام) و خداوند بیان شده است. «وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ؛ (حدید /25) و آهن را نازل کردیم که در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است، تا خداوند بداند چه کسى او و رسولانش را یارى مى‏کند بى‏آن که او را ببینند؛ خداوند قوى و شکست‏ناپذیر است!» در نتیجه، اجراى قسط در جامعه توسط پیامبران(‏علیهم‌السلام) پس از ایمان به آنان تحقق خواهد یافت و پیش از این مرحله - همان‏گونه که گذشت - وظیفة ایشان انذار براى ایمان آوردن کافران و مشرکان است که خود، نوع دیگرى از قسط است، زیرا در منطق قرآن کریم شرک ستم بزرگ است «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» (لقمان /13). از این‌جا این پرسش نیز پاسخ داده مى‏شود که چرا عده‏اى از پیامبران‏(علیهم‌السلام) به رهبرى مردم نپرداختند؟ علت آن را باید در عدم پذیرش ایشان از سوى اقوام مخاطب‏شان جست؛ به‌گونه‏اى که شرایط تحقق یک جامعة مؤمن، که تابع ایشان باشد، فراهم نگردید. در سورة نور، خداوند بر محوریت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور اجتماعى تأکید مى‏کند و مؤمنان را کسانى قلمداد مى‏کند که در این امور، تابع او هستند: «إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتَّى یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌغ (نور /62) مؤمنان واقعى کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده‏اند و هنگامى که در کار مهمّى با او باشند؛ بى‏اجازة او جایى نمى‏روند؛ کسانى که از تو اجازه مى‏گیرند، به‌راستى به خدا و پیامبرش ایمان آورده‏اند! در این صورت، هرگاه براى بعضى کارهاى مهم خود از تو اجازه بخواهند، به هریک از آنان که مى‏خواهى (و صلاح مى‏بینى) اجازه ده، و برایشان از خدا آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است.» این آیة شریفه، نقش رهبرى مؤمنان را به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت مى‏دهد و تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى را بیان مى‏کند و تذکر مى‏دهد که در امور اجتماعى، هیچ‌کس حق تک روى و عمل بر اساس رأى و نظر خویش را ندارد و باید همة امور با اجازة پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) انجام گیرد. البته به پیامبر نیز سفارش مى‏کند که اگر افرادى براى رفع گرفتارى‏هاى شخصى از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده؛ ولى این اجازه نیز به خواست آن حضرت بستگى دارد. در آیة بعد نیز به این محوریت، به‌گونه‏اى دیگر توجه شده و دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به عنوان رهبر، غیر از دعوت دیگران تلقى گردیده و به آثار زیان بار مخالفت با دستورهاى ایشان، که تحقق فتنه یا نزول عذاب است، پرداخته شده است: «لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ (نور /63) صدا کردن پیامبر را در میان خود، مانند صدا کردن یکدیگر قرار ندهید؛ خداوند کسانى از شما را که پشت سر دیگران پنهان مى‏شوند، و یکى پس از دیگرى فرار مى‏کنند مى‏داند! پس آنان که فرمان او را مخالفت مى‏کنند، باید بترسند از این‌که فتنه‏اى دامنشان را بگیرد، یا عذابى دردناک به آنها برسد!» علامه طباطبایى در این باره مى‏فرماید: «خواندن رسول، عبارت از خواندن مردم به‌کارى از کارها است؛ مانند خواندن آنان به ایمان و عمل صالح و خواندن آنان براى مشورت در کارهاى اجتماعى و خواندن آنان به نماز جمعه و دستور به آنان در کارهاى دنیوى یا اخروى‏شان. پس همة این‏ها خواندن از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) محسوب مى‏شود.»23 بدین ترتیب با توجه به سیاق آیات، این احتمالات که مراد از خواندن رسول، صدا زدن رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) از سوى مردم با اسم باشد، یا مقصود از مخالفت از امر، در «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ» دستور خداوند باشد، منتفى مى‏گردد؛ هرچند اگر این احتمالات را درست نیز فرض کنیم، صراحت آیات در محوریت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور اجتماعى، بر جاى خود باقى است.
محور بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) در امور مالى جامعه
از محورهاى مهم در امور اجتماعى، امور مالى است. در اسلام سه محور مهم براى تحقق عدالت اجتماعى، در این بعد در نظر گرفته شده است که هر سه در اختیار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به‌عنوان رهبر اجتماع قرارداده شده است. زکات، خمس و انفال، این سه محور را تشکیل مى‏دهند (هر چند صدقات و کفارات واجب و مستحب دیگرى نیز در این زمینه مطرحند که بیش‏تر جنبة فردى دارند و قابل پیش بینى نیز نیستند). خداوند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را متولّى امور زکات قرار داده و از مؤمنان مى‏خواهد به سهمى که از سوى خداوند و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) به آنان داده مى‏شود، راضى باشند: «وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَاآتَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَیُؤْتِینَا اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللّهِ رَاغِبُونَ» (توبه /59) و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است که سهام افراد و نیز افرادى را که مشمول زکات هستند، معین مى‏کند. علاوه بر این که یکى از مصادیق آن، که فى سیبل اللَّه است، هنگام مصرف نیز نیاز به سرپرست دارد. انفال و خمس نیز مانند زکات هستند، جز این که انفال، تنها ویژة خداوند و رسول است: «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ» (انفال /1) ولى در خمس افراد دیگرى نیز شریکند: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ» (انفال /41). آن‌چه در این جا مهم است و روایات هر دو باب، بر آن دلالت دارد، سرپرستى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و پس از ایشان، امام بر خمس و انفال است؛ به‌گونه‏اى که این دو زیر نظر ایشان به مصارف خود مى‏رسند و هرچند پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و امام(‏علیه‌السلام) براى امور شخصى خویش مى‏توانند از این دو منبع استفاده کنند، ولى مهم‏ترین مصرف آنها براى ادارة امور حکومت و عدالت اجتماعى است؛ از جمله این روایات، حدیثى است که پس از بیان مواردى که در آن، خمس واجب است، مى‏فرماید: «فسهم اللَّه و سهم رسول اللَّه لاولى الامر من بعد رسول اللَّه»24. و در ادامه روایت، والى را تقسیم کنندة خمس، در میان دیگر شرکا معرفى مى‏کند و اگر پس از رفع نیاز آنان چیزى زیاد بیاید، آن را ویژة والى مى‏داند و اگر کمبودى باشد، بر عهدة والى است که آن را تکمیل کند.25 هم‌چنین دربارة مصرف اموالى که نزد والى است، مى‏فرماید: «فیکون بعد ذلک ارزاق اعوانه على دین اللَّه و فى مصلحة ما ینوبه من تقویة الاسلام و تقویة الدین فى وجوه الجهاد و غیر ذلک مما فیه مصلحة العامه، لیس لنفسه من ذلک قلیل و لا کثیر».26 «پس هزینة یارانش در راه دین خدا و مصلحت دیگر چون تقویت اسلام، جهاد و غیره از مصالح عمومى است و براى خودش هیچ چیزى از آن نیست؛ چه کم و چه زیاد». آن‌گاه به مسألة انفال مى‏پردازد و آن را در اختیار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و سپس والى مى‏داند.27 روایات دیگرى نیز به همین مضمون، نقل شده است.28
5. آیاتى که مؤمنان را به ایمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرا مى‏خواند
در قرآن کریم آیاتى وجود دارد که مؤمنان را به ایمان به خداوند و رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) فرا مى‏خواند. در بعضى از این آیات، خداوند و رسول‏(صلى الله علیه وآله وسلم) هر دو ذکر شده‏اند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ...» (توبه /59) هرچند این آیات نیز براى اثبات مطلوب، کفایت مى‏کند، ولى چون ممکن است بر مراتب ایمان قلبى حمل شود، آیه‏اى را در این‌باره مى‏آوریم که مؤمنان را به ایمان به رسول فرا مى‏خواند: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ؛ (حدید /28) اى کسانى که ایمان آورده‏اید؛ تقواى الهى پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد.» در این آیه، مؤمنان به ایمان به رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) دعوت شده‏اند و با توجه به این که آنان قبلاً به خداوند، رسول او و کتاب، ایمان آورده‏اند، در این آیه، نکته‏اى نهفته است. علامه طباطبایى در این‌باره مى‏فرماید: «مقصود از ایمان به رسول، پیروى تام و اطاعت کامل از او در آن چه دستور مى‏دهد و آن‌چه باز مى‏دارد، است، چه حکمى از احکام شرع باشد یا از جهت ولایت امور امت، از او صادر شده باشد».29 و آن‌گاه که این آیة شریفه را به ضمیمة آیات قبل، که هدف از بعثت انبیا را اقامة قسط معرفى مى‏کنند، در نظر بگیریم و به نتیجة ایمان به رسول - که نورى از سوى خداوند است که به واسطة آن، مردم در دنیا حرکت مى‏کنند - توجه کنیم، این مسأله آشکارتر مى‏شود که خداوند اطاعت کامل از پیامبرش را خواسته و او را حاکم بر امور مردم قرار داده است.

پینوشت‌ها
1. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق، 17/6، ح 7.
2 - همان، 331 / 25.
3 - همان، 10، ح 19.
4 - همان، 331.
5 - ر.ک: طباطبایى، محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، 4/39؛ طوسى، محمد بن الحسن، التبیان، 3/236؛ رشید رضا، محمّد، تفسیر المنار، 5/180.
6 - طباطبایى، محمد حسین، المیزان، 4/9.
7 - بحار الانوار، 17/12، ح 12.
8 - آخرت و خدا، هدف بعثت انبیا/97؛ الاسلام و اصول الحکم، /71.
9 - المیزان، 314 / 7.
10 - بحار الانوار، 17/53، ح 28.
11 - بحار الانوار، 16/192، ح 28.
12 - آخرت و خدا، هدف بعثت انبیا، /97؛ الاسلام و اصول الحکم، /73.
13 - مجلة حکومت اسلامى، سال اول، شمارة دوم، /224.
14 - همان، شمارة اول، /55.
15 - همان، شمارة دوم، /239.
16 - المیزان، 16/276.
17 - بحار الانوار، 27/243.
18 - المیزان، 4/388.
19 - الکلینى، محمد بن یعقوب، اصول کافى، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1388ق، 1/267، ح 8.
20 - همان /266، ح 4.
21 - مجلة حکومت اسلامى، سال اول، شمارة دوم، /224.
22 - اصول کافى، 2/398؛ باب الشرک، ح 6.
23 - المیزان، 15/166.
24 - کلینى، اصول کافى، 1/540.
25 - همان.
26 - همان /541.
27 – همان.
28 - همان /544.
29 - المیزان، 19/174.
 قرآن و حاکمیت پیامبر اعظم‏(صلى الله علیه وآله وسلم)
42
| | |
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود

آرشیو مطالب

Skip Navigation Links.

دسته بندی ها

Skip Navigation Links.